بر آنان حرام كرده بود و نماز و روزه و ديگر عبادات را از ايشان برداشت و به پيروانش مىگفت كه او خدا است ! . . . و او را دژى بزرگ و استوار به ناحيت نخشب و كش بود كه آن را سيام مىگفتند . [ تاريخ بخاراى نرشخى ص 10 و 77 و تجارب السّلف صص 121 و 112 چاپ مرحوم عبّاس اقبال و تاريخ الفرق بين الفرق ، ترجمهء دكتر مشكور ص 266 و تاريخ ادبيّات دكتر صفا ج 1 ص 56 ]
سامرى ؛ نام مردى است كه در غيبت موسى ، گوسالهيى كرد از زر و آن بانگ كردى و بنى اسرائيل را آنگاه كه موسى ( ع ) به طور بود ، به پرستش گوسالهيى گمراه ساخت . تفصيل داستان او علاوه بر قرآن كريم ، در قصص الانبياء [ قصّهء پنجاهم ، سامرى و آنچه كرد . صص 213 - 221 ] نيز آمده است .
چنان در سحر كارى دست دارد * كه سحرِ سامرى بازى شمارد
[ نظامى ]
قامتى دارى كه سحرى مىكند * كاندر آن عاجز بمانَد سامرى
[ سعدى ]
بانگِ گاوى چو صدا باز دهد ، عشوه مخر * سامرى كيست كه دست از يدِ بيضا ببرد
[ حافظ ، غزل 124 / 7 ص 264 ]
قياس كردم و آن چشمِ جاودانهء مست * هزار ساحرِ چون سامريش در گله بود
[ حافظ ، غزل 208 / 5 ص 432 ]
كرشمهيى كن و بازارِ ساحرى بشكن * به غمزه رونقِ بازارِ سامرى بشكن
[ حافظ ، غزل 391 / 1 ص 798 ]
انورى ؛ على بن محمّد بن اسحاق ابيوردى ، ملقّب به « أوحد الدين » از شاعران نامى ايران از روستاى ابيورد [ شهركى از شهرهاى خراسان ، بين نساء و سرخس ] در سدهء ششم هجرى بوده كه در علوم حكمت و رياضى و نجوم ، مايهء كافى اندوخته ، و در شاعرى مدّاح و ستايشگر و ملازم درگاه سلطان سنجر سلجوقى بود و طبعى مقتدر و فكرى نيرومند و قريحهيى توانا داشت و به آوردن معانى باريك و تعبيرات دقيق ،