ايمان و قرآن ( شفاى دلهاى مؤمنين )
دو نفر از محترمين ، مسافرتى در بيابان سوزان حجاز نمودند ، راه را گم كردند ، نزديك خيمهاى آمدند ، سلام نمودند . زنى كه در خيمه بود جواب داد . پرسيد كيستيد ؟ گفتند راه گم كردهايم . اجازه داد وارد خيمه شديم . گفت بنشينيد تا فرزندم بيايد از شما پذيرائى كنم .
موقع آمدن فرزندش نزديك شد . زن چند بار از داخل خيمه پردهء يك طرف را بالا زد و به بيابان نگاه كرد . ولى يك بار كه پرده را بالا زد ناراحت شد ، گفت شتر فرزندم مىآيد ولى ديگرى بر آن سوار است ! وقتى سوار نزديك خيمه رسيد بصداى بلند گفت : امّ عقيل ، خداوند در مورد فرزندت به تو اجر مرحمت كند . زن پرسيد مگر فرزندم مرد ؟ ! جواب گفت بلى ، پسرت در كنار چاه آب بود ، شترها بهم ريختند و او در چاه افتاد .
زن مصيبت زده ، خود را نگاه داشت و گفت تو فعلا بيا و از مهمانهاى من پذيرائى كن ، و سپس گوسفندى آورد و به او داد ذبح كرد . زن در حال مصيبت و داغدارى براى مهمانها غذا تهيه كرد . پس از صرف غذا نزديك آمد و گفت : هيچ كدام قرآن ميدانيد ؟ گفتند بلى . گفت براى تسلّاى خاطر دل من در مصيبت فرزندم چند آيهء بخوانيد . يكى شروع به خواندن قرآن كرد :
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ
. . . الْمُهْتَدُونَ
خواند . زن با هيجان شديدى به او قسم داد اينكه خواندى قرآن بود ؟ گفت بلى و اللَّه از قرآنست .
زن از جا برخاست ، چند ركعت نماز خواند و گفت :