انصاف مىخواهم ، بر شما كه براى قتل من آمدهايد در نبستم كه فتوت نباشد چگونه بر آنها كه بارادت كمر بندند بربندم ؟ !
از اين سخن حالت همگى تغيير يافت و زمين ادب بوسيده برگشتند ، و چون كسانى كه در بيرون منتظر بودند رؤسا را ساكت ديدند متفرق شدند و رفتند .
و در « قصص العلماء : 120 » حكايتى از آمدن آخوند ملا على نورى بشيراز و رفتن صاحب عنوان بديدن او نوشته كه از آوردن آن در اينجا خوددارى نموديم . و از سخنان حقيقت بنيان آن جناب اينكه : راحت نفس در دو چيز است نمىدانم و نمىخواهم ، و من چنان در نمىدانم مستغرقم كه نمىخواهم را فراموش كردهام .
و در كتاب « تاريخ نجف و حيره » تأليف آقاى بلاغى ( ج 1 ص 37 ) اين رباعى را بوى نسبت داده :
اى كه گفتى ( و من يمت يرنى ) * جان فداى جمال دلجويت
كاشكى من بهر دمى صد بار * مردمى تا بديدمى رويت
و از آنچه نوشتيم معلوم شد كه مرشدين آن جناب در طريق تصوف و عرفان ، سه نفر از بزرگان بودهاند : مشتاقعلىشاه و نورعلى شاه و حاجى عبد الوهاب نائينى كه شرح احوال آنها به ترتيب در جلد دويم ( سال 1206 عنوان 118 ص 304 و سال 1212 عنوان 188 ص 443 و عنوان 183 ص 436 ) گذشت . و هم چندين نفر از فيض ارادت و صحبت او بكمال علم و عرفان فائز شدهاند :
اول ملا لطفعلى خاكى خراسانى كه در 1234 ( ص 982 عنوان 468 ) گذشت .
دويم شيخ محمد وحدت هندى كه در ( 1308 ) بيايد .
سيم آقا محمد ابراهيم منعم كه در ( 1297 ) بيايد .
چهارم حاجى محمد حسين حسينى كه در ( 1249 ) بيايد .
پنجم ميرزا محمد شفيع وصال كه در جلد اول ( سال 1197 عنوان 33 ص 61 ) گذشت .
ششم آقا محمد مهدى صابر شيرازى كه از صاحب كمالان سخن طراز و ساكن