و ديگر طايفهئى در كرمان كه آنها را خواجگان مىگويند .
چنانكه طايفهئى هم در نور مازندران بنام خواجگان معروف و آنها خود را از اعقاب جناب خواجه ابو الصلت هروى مىدانند ، و از جمله ايشان ميرزا آقا خان نورى صدر اعظم وزير ناصر الدّين شاه است ، چنانكه در « مطلع الشمس 2 : 386 » فرموده .
و هرچند كه سخن بدرازا كشد ، ما را لازم است كه در اينجا بنقل چند فرد شعرى از « گلشن راز » اين كتاب را زيب و زينت دهيم ، پس چنين گوئيم :
در توحيد و نبوت
بنام آنكه جان را فكرت آموخت * چراغ دل بنور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن * ز فيضش خاك آدم گشت گلشن
توانائى كه در يك طرفة العين * ز كاف و نون پديد آورد كونين
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد * هزاران نقش بر لوح عدم زد
از آن دم گشت پيدا هر دو عالم * و ز آن دم شد هويدا جان آدم
در آدم شد پديد اين عقل و تمييز * كه تا دانست از آن اصل همه چيز
چو خود را ديد يك شخص معين * تصور كرد تا خود چيستم من
ز جز وى سوى كلى يك سفر كرد * و ز آنجا باز بر عالم گذر كرد
جهان را ديد امر اعتبارى * چو واحد گشته در أعداد سارى
جهان خلق و امر از يكنفس شد * كه هم آن دم كه آمد بازپس شد
ولى اين جايگه آمد شدن نيست * شدن چون بنگرى جز آمدن نيست
بأصل خويش راجع گشت اشيا * همه يك چيز شد پنهان و پيدا
تعالى اللّه قديمى كو به يكدم * كند آغاز و انجام دوعالم
جهان خلق و امر اينجا يكى شد * يكى بسيار و بسيار اندكى شد
همه از وهم تست اين صورت غير * كه نقطه دايره است از سرعت سير
يكى خط است از اول تا به آخر * بر او خلق جهان گشته مسافر
در اين ره انبيا چون ساربانند * دليل و رهنماى كاروانند