بههرحال ؛ وى چنانكه در « مجمع الفصحاء 1 : 25 » و جلد قاجاريهء « ناسخ » نوشته ، در زمان پدر در سنه 1214 بحكومت مازندران برقرار ، و در 1228 بحكمرانى استرآباد منصوب ، و هم در عهد پدر بملكآرا ملقب شد ، و تا آخر زمان حيات وى بحكومت آن ولايت برقرار بود ، و در اول سلطنت محمد شاه بفريب قائممقام كه : تو فرزند بزرگ پدر هستى بطهران بيا و اذن جلوس ببرادرزاده بده ! بطهران آمد و ديگر روى برگشتن نديد و بتوقف همدان مأمور شد و تا آخر عمر هماره در همدان بطاعات و عبادات بسر مىبرد ، تا در سنه هزار و دويست و شصت و چهار ، هم در همدان وفات كرد ، چنانكه در « طرائق الحقائق 3 : 306 » از پسرش عبد اللّه ميرزا نقل كرده ، و در « روضة الصفاء » در سنه 1265 نوشته ، و در « معاريف » ملك المورخين در سنه 1260 در همدان ، و در « تاريخ سرتيپ » 1289 است كه اين دو قول أخير ظاهرا غلط باشد .
خسروى تخلص چند نفر ديگر نيز غير از او است . اول : خسروى بختيارى ، نامش رستم خان كه در « جنگ بهترين اشعار » نوشته شده . دويم : خسروى بختيارى ديگر ، نامش صالح خان كه در 1321 بيايد . سيم : خسروى دولتشاهى كه در 1298 بيايد . چهارم :
خسروى ماوراءالنهرى كه وى جمال الدّين ابو المشاهد بخارائى است ، و در « مجمع - الفصحاء 1 : 199 » نوشته است . و اين خسروى صاحب عنوان ديوانى در اشعار دارد كه در « مجمع الفصحاء » اين چند شعر را از آن نقل كرده :
شد آن محملنشين از چشم وز آه حسرتآميزم * زمام ناقهاش چون دل بدست ساربان لرزد
دل من مضطرب شد در خم زلف چو چوگانش * چو آن طفل مشعبد كز فراز ريسمان لرزد
چنان لرزد ز باد مشكبو زلف سياه او * كه از بيم شهنشه راى در هندوستان لرزد
جهان مكرمت فتحعلى شه آنكه از جودش * دل خورشيد در گنجينهء دريا و كان لرزد
ز سوداى غمش در عشق اين معنى يقينم شد * كه خواهد چاك شد از غم اگر صد پيرهن دارم
بجنت خسروى از ياد كويش گريد و گويد * كه بس دلگيرم از غربت تمناى وطن دارم
خوش آنكه خط برخت اى مه آشكار نبود * ميان عشق من و حسنت اين غبار نبود
مران بيگانه وارم از در خويش * كه اين بيگانه روزى آشنا بود