شاه چون اين مطلب را ديد ، اظهار تشكر زياد كرد كه خيلى خوشآيند اهالى شد . پادشاه دست سر آنتوان را گرفته به او فرمود كه با اسب خود از روى آن پارچهها روانه شود ، ولى سر آنتوان به هيچوجه قبول نكرد . چون پادشاه ديد كه قبول نخواهد كرد ، آدمهاى خود را صدا كرد و تمام آن ابريشم و حرير را به آنها بخشيد ، و آنها ميان خود قسمت كردند .
در اينجا مكث نموديم و پادشاه به سردار كل امر كرد كه سربازهاى خود را به ترتيب جنگ درآورد . بعضى از آدمهاى پادشاه نتوانستند به طورى كه رضايت شاه بود رفتار كنند . همچنين از وضع سربازها هم به قدرى كه مترقب بود ، راضى نشد . و شمشير خود را كشيده ميان آنها داخل شد و دفعتا چهار نفر از آنها را زخم منكرى زد و رفتهرفته غضبش بيشتر شد . كتفهاى چند نفر را بريد . و يك نفر از بزرگان كه هميشه كارى جز تبسم نداشت براى استعانت از ما به ميان ما آمد .
پادشاه ملتفت شده چنان ضربتى به او زد كه دو نصف شد .
آن روز را در آنجا گذرانديم ، و طرف عصر قريب ساعت شش به سمت شهر روانه شديم و حاكم به استقبال مىآمد . و شاهزاده از پهلوى او روانه شده با او شوخىهاى بىمعنى در باب زن او مىكرد .
زيرا كه زن او خيلى خوشگل بود . حاكم كلام درشتى به شاهزاده گفت و او خيلى متغير شده پيش پادشاه آمده عارض شد . پادشاه به او گفت كمان خود را بردار و با تير او را بزن . او هم فورا با تير به ران حاكم زد .
حاكم فورا از اسب پياده شده آمد و پاى شاهزاده را بوسيد وقتى پادشاه اين را ديد پيش حاكم آمده او را بوسيده و فرمانفرماى آن محل قرار داد . و تا آخر اعتماد زيادى به او داشت .
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى ) — صفحة 72
مساهمون: آنتونى شرلى
ص٧٢