فلمّا كانت الرّابعة أوحى اللّه إليه : يا شعيب ! إلى متى يكون هذا منك أبدا ؟ ! إن يكن هذا خوفا من النّار فقد أجرتك ؛ و إن يكن شوقا إلى الجنّة فقد أبحتك !
فقال : إلهى و سيّدى ! أنت تعلم أنّى ما بكيت خوفا من نارك و لا شوقا إلى جنّتك ، و لكن عقد حبّك على قلبى فلست أصبر أو أراك !
فأوحى اللّه جلّ جلاله : أمّا إذا كان هذا هكذا فمن أجل ذلك سأخدمك كليمى موسى بن عمران . « 1 »
[ « شعيب پيغمبر از محبّت خداوند آنقدر گريست تا كور شد . خداوند چشمش را به او بازگردانيد . سپس گريست تا كور شد . خداوند چشمش را به او بازگردانيد . و پس از آن گريست تا كور شد . خداوند چشمش را به او بازگردانيد . چون نوبت چهارم فرا رسيد خداوند به او وحى كرد :
اى شعيب ! تا كى اين حالت براى تو دوام دارد ؟ ! اگر از ترس آتش گريه مىكنى من تو را پناه دادم ، و اگر از اشتياق به بهشت گريه مىكنى من بهشت را به تو بخشيدم !
شعيب گفت : اى خداى من ! و اى سيّد و سرور من ! تو مىدانى كه من از ترس آتشت ، و از شوق بهشتت گريه نمىكنم ، و ليكن محبّتت بر دل من گره خورده است ؛ لهذا نمىتوانم شكيبا باشم مگر آنكه تو را ببينم !
خداوند جلّ جلاله به او وحى فرستاد : حالا كه اين داستان از تو آنچنان است ، بدين سبب من به زودى كليم خودم موسى بن عمران را خادم
هامش
( 1 ) - « علل الشّرائع » صدوق ، 1 / 74 ، باب 51 .