تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجالس سبعه مولانا ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
نيست گشته همه ز عزت هست * عَلَم بىنيازى اندر دست
جسمشان تا ولايت آدم * اسمشان تا نهايت عالم
خمشانى ز جان بآيين‌تر * ترشانى ز شهد شيرين‌تر
جان‌فروشان بارگاه عدم * خرقه‌پوشان خانقاه قدم
همه از روى افتقار و وله * لا شده در كمال الا اللَّه
نور ديدم درو رونده يكى * همچو ماهى رونده بر فلكى
كه همىكرد از آن ولايت دور * خرقه‌هاشان بتابش پرنور
خواستم تا در آن طريق شوم * خواستم تا از آن رفيق شوم
عاشقى زان صف سقيم صحيح * پيشم آمد خموش ليك فصيح
دست بر من نهاد و گفت مايست * هم بدينجا كه جاى ، جاى تو نيست
بازپر سوى لا يجوز و يجوز * رشته در دست صورتست هنوز
تا بر در حجرهء دل ساكن شدند و هر چه ماسوى اللَّه بود از دل بيرون كردند ، از بهشت و دوزخ و ارواح و اجسام و غير آن ، الا ترك طلب حق - جل جلاله - نكردند . پس سه چيز آمد : طالب و طلب و مطلوب . پس چون بدين مقام رسيدند ، درنگريستند ، زنّار ترسايى ثالث ثلاثه بر گردن وجود خود ديدند . از سرادقات عرش خطاب
( وَ لا تَقُولُوا ) *
بشنيدند ، چندان ديده و عقل در برابر داشتند كه طالب و طلب فانى شد ، پس فرد مطلق باقى ماند .

شعر

زان مىخوردم كه روح پيمانهء اوست * زان مست شدم كه عقل ، ديوانهء اوست
دودى به من آمد آتشى بر من زد * زان شمع كه آفتاب پروانهء اوست
لمعان ينبوع اعظم جلال قدس حق از مشرق
( أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ )
چون طالع شد ،