التفاتى نبود همت او را بعلل * گر همه علت گيرد ز على تا بثرى
هر كه از خود متلاشى شود و محو ز خويش * بسوى او كند از عين حقيقت نظرى
جوهرى بيند صافى متحلى بحلل * متمكن شده در كالبد جانورى
تو به صورت چه قناعت كنى از صحبت او * رو دگر شو تو بتحقيق كه او شد دگرى
شعر
زاهدى چيست ؟ ترك بد گفتن * عاشقى چيست ؟ ترك خود گفتن
آوردهاند كه پادشاهى بود ، عالمى خداى ترسى رعيت پرسى . خداوندا پادشاه عهد ما را بر داد و عدل و انصاف ثابت دار . و آن پادشاه را اميران بودند ، بعضى اهل قلم كه تدبير ملك را از مدبّرات امر تعليم كرده بودند . قلمشان چون قلم فرشته در دست راست ، نرفتى الّا بخيرات . مكر و تزوير و مظلومشكنى را زهره نبودى كه گرد دفتر و قلم ايشان « 1 » گشتى . دفترهاى ايشان ، در ديوان روشنايى دادى . همچون نامهء مؤمنان در ديوان قيامت و بعضى بندگان ، اهل شمشير و علم بودند ، جانباز .
در رزم چو آهنيم و در بزم چو موم * بر دوست مباركيم و بر دشمن شوم
يك غلامى بود بىدستوپاتر از همه . در قلم او را هنرى نى ، در علم او را قدرتى نى . پادشاه او را از همه دوستتر داشتى و مقربتر ، راز ايشان با او گفتى و راز او با ايشان نگفتى و خلعتها و جامگيهاى او از ايشان افزون بودى ، وسوسه ، سرمهء حسد در ديدهء
هامش
( 1 ) - و قلمشان نسخه