شعر
ذوقى كه ز خلق آيد زان هستى تن زايد * ذوقى كه ز حق آيد زايد دل و جان اى جان
اى سليمان وقت كه پرى رويان عقلانى و رحمانى « 1 » بفرمان تواند ديو رويان نفسانى و شيطانى پيش تخت وجود تو دوند :
شعر
گرد رخت صف زده لشكر ديو و پرى * ملك سليمان تراست گم مكن انگشترى
صلح جدا كن ز جنگ زانك نه نيكو بود * كارگه شيشهگر دستگه گازرى
در دكان وجود تو تا شيشهگر طاعت و ذوق تواند بود با گازر هوا و شهوت هر چه ده روز شيشهگر درين دكان شيشههاى طاعت سازد گازر كوبه بزند دكان در لرزد همه شيشهها درهم شكند كه « 2 »
( أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ )
اكنون اى سليمان وقت خويش چون تاج ذوق و نور اخلاص بر فرق سر جان خود نبينى خود را افسرده بينى تاريك « 3 » و محبوس سوداها ببينى بانگ برآرى كه اى ذوق كجايى و اى شوق در چه حجابى هر چند مىكوشى تا آن ذوق رفته بازآيد « 4 » و آن تاج اخلاص را هر چند بر سر خود راست مىكنى كژ مىشود و ندا مىكند كه تو راست شو تا من راست شوم
( إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ
نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ )
چنين مىفرمايد صانع ذو الجلال معطى بىملال قديم پيش از پيش بخشايندهء بيش از بيش جل جلاله كه من خدايم من كه بخشندهام و بخشايندهام و بخشنده و بخشايندهآفرينم چون ببندگان نعمتى دهم هرگز آن را دگرگون نكنم تا ايشان معامله و زندگانى خود دگرگون نكنند آمديم به تمامت اين حديث « 5 » اول كه اين حديث ما را پايان و نهايت نيست كه
( قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً )
و العاقل يكفيه
هامش
( 1 ) - و روحانى
( 2 ) - درهم شكند ان تحبط صح
( 3 ) - و تاريك نسخه
( 4 ) - بازآيد نيايد صح
( 5 ) - به تمامت آن حديث نسخه