الهى ! گاه گويم كه در قبضه ديوم ، از بس پوشش كه بينم باز ناگاه نورى تابد كه جمله بشريت در جنب آن ناپديد بود .
الهى ! چون عين هنوز منتظر عيان است ، اين بلاى دل چيست ؟ چون اين طريق همه بلاست چندين لذّت چيست ؟
الهى ! گاه از تو مىگفتم و گاه مىنيوشيدم ، ميان جرم خود لطف تو مىانديشيدم ، كشيدم آنچه كشيدم ، همه نوش گشت چون آواى قبول شنيدم .
الهى ! آنچه ناخواسته يافتنى است ، خواهنده بدان كيست ؟ و آنچه از پاداش برتر است سؤال در جنب آن چيست ؟ پس هرچه از باران منّت است بهار آن دمى است ، و هر چه از تعرض و سؤال است از رهى مستمدى است . الهى ! دانش و كوشش محنت آدمى است ، و بهره هر يكى از تو به سزا كرد ازلى است .
الهى ! دردى است مرا كه بهى مباد ! اين درد مرا صواب است ، با دردمندى به درد خرسند كسى را چه حساب است ؟
الهى ! قصّه اين است كه برداشتم اين بيچاره درد زده را چه جواب است ؟
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 68
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٦٨