چنان كه گفتهاند :
آنكه گويند بعمرى شب قدرى باشد * مگر آنست كه با دوستان بپايان آرند
از غايت اشتياق غزلى بر زبان جان مىرفت و بامداد بقلم بيان نقش آن چنان كه بر لوح دل مثبت ديد بر صفحهء صحيفه صورت آن را باز نوشت و بياران نمود و آن غزل اين است :
اى مطلع خورشيد حق صبح گريبان شما * و اى منبع آب حيات آن لعل خندان شما
اى كعبهام كوى شما وى قبلهام روى شما * آن شما جان منست جان منست آن شما
زنجير مجنون دلم ليلى زلف پرشكن * شد حسن يوسف را مكان چاهء زنخدان شما
در درج چون در جمع شد در تفرقه افتاد دل * شد جمع عالم باز از آن زلف پريشان شما
تا در زمين جان خود پاشيدهام تخم وفا * آورده گلها را برون اى شيخ ، باران شما
پژمرده گشته شاخ نفس از تندباد قهر ، شد * تازه نهال جانم از لطف فراوان شما
شد مدت يكسال تا چشمم ز كحل نامهات * روشن نشد تا خود چه شد آن عهد و پيمان شما
شيرينتر از شكر بود لفظ گهربار شما * گوئى نبات سوده است اندر نمكدان شما
اى كرده خاص و عام را از لطف دايم تربيت * بر آسمان مكرمت خورشيد تابان شما