به اين طرف و آن طرف مىبرند تا باران ريزش كند ؛ « و يقال « لواقح » جمع « لاقح » ، أي « حوامل » ، لأنها تحمل السحاب و تقلّه و تصرفه ثم تمرّ به فتدرّ ، يدل عليه قوله تعالى
حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً
« 1 » أي حملت » . « 2 »
اگر اينگونه تفسير و تجزيه كنيم ، كلمهء « لواقح » ، نه خلاف قاعده خواهد بود و نه شاذّ ، ولى اگر « ملاقح » ، جمع « ملقحة » و « لواقح » را نيز جمع آن بدانيم ، اين كلمه از نوادر خواهد بود ؛ همانطور كه جوهرى در صحاح اللغه به آن تصريح كرده است :
ألقح الفحل الناقة و الريح السحاب و رياح لواقح و لا يقال ملاقح و هو من النوادر .
همانطور كه ملاحظه مىشود « ألقح » متعدى است ، ولى « لقح » لازم است ، گفته مىشود :
لقحت الناقة لقحا و لقاحا ؛ فهي لاقح و تلقيح النخل معروف . يقال : لقّحوا نخلهم و التقحوا و قد لقّحت النخيل . « 3 »
« لقاح » كه در بعضى از كتابهاى لغت به كسر و در بعضى به فتح و كسر آمده آب مذكر شتر و اسب و غير آنها است « 4 » و ابن فارس ، اصل معناى آن را در مورد حيوانها صادق مىداند و فرموده : « حبال ذكر لانثى ؛ مذكرى ، مؤنث را حامله كند . » آنگاه بر آن چيزهايى كه به آن مشابهت دارد ، قياس شده است ؛ مثل حيوانها . چهارپايان را مذكرها بارور مىكنند و درختان را بادها و نيز بادها ، ابرها را بارور مىكنند و خودشان نيز در اصل بارورند . « 5 »
امّا لغت « ملاقيح » ، در احاديث نيز آمده ، و بلكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از آن نهى كرده است .
ابن اثير در النهايه ، ذيل لغت « لقح » فرموده :
هامش
( 1 ) . تفسير نمونه ، ج 11 ، ص 61 .
( 2 ) . مجمع البحرين ، ج 2 ، ص 408 .
( 3 ) . اسماعيل بن حماد ، جوهرى ، صحاح اللغه ، ج 1 ، ص 401 .
( 4 ) . محمد بن مكرم ابن منظور ، لسان العرب ، ج 2 ، ص 579 .
( 5 ) . احمد ابن فارس ، معجم مقائيس اللغه ، ج 5 ، ص 261 .