هو الشافي يا من اسمه دواء و ذكره شفاء اى كسى كه نامش دوا و يادش شفاست .
حكيم « 1 » را با طبيب فرقى است .
حكيم ، طبابت را با حكمت درآميخته ، و معجوني ساخته ، تا جسم و روح بيمار را مداوا كند .
حكيم هرآنچه انجام مىدهد . تا بيمار از چنگال مرض رهايي يابد ؛ از قلمش گرفته كه بر روي نسخه مىلغزد ، تا دوا . . . همه و همه را از عنايات خداوند بلندمرتبه مىداند .
زمزمهي وجودي او اين آيات است :
الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ ، وَ الَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ
خدايى كه مرا بيافريد و به راه راستم هدايت مىفرمايد . همان خدايى كه مرا غذا مىدهد و سيراب مىگرداند همان خدايى كه چون بيمار شوم مرا شفا مىدهد . ( سوره الشعراء آيات 80 - 78 )
حكيم خوب مىداند آنها كه عقلشان از آگاهى به حضور عوامل غير مادي عاجز است . ناخودآگاه عوامل مؤثر در عالم را به ماده و جسم منحصر مىكنند .
وى راه را از بيراه بازميشناسد و آن هنگام كه نبض بيمار را مىگيرد در استعانت از خالق خود چنين مىسرايد :
اى مبدل كرده خاكى را به زر * خاك ديگر را بكرده بو البشر
كار تو تبديل اعيان و عطا * كار من سهو است و نسيان و خطا
سهو و نسيان را مبدّل كن به علم * من همه خلمم ، مرا كن جمله حلم
اى كه بىره را تو ره دان مىكنى * وى كه نان مرده را جان مىكنى
« مولوى »
انتشارات بركت كوثر
20 / 1 / 88
هامش
( 1 ) . حكيم كسي است كه اهل تعقل و تفكر و پرسشهاي بنيادين و پاسخهاي عقلاني است ، همواره در پي علم و عملي متقن و محكم مىباشد . چراكه قاعدتا ، نگاه طبيب ، نگاهي حكيمانه بوده ، يعني براساس جهانشناسي و انسانشناسي الهي ، روند درمان يك بيمار را هم در حوزهي جسم و هم در حوزهي روح و روان مورد ملاحظه و دقت قرار مىدهد .
و در اين سرزمين ، نهچندان دور به طبيبان لفظ حكيم نيز اطلاق مىگرديده .