به دنبال نشانه بايد بود . . .
موزهء ملى تاريخ طب مرا به گروه تحقيقات طب سنتى ايران در مركز پژوهشهاى دانشجويى دانشگاه علوم پزشكى تهران هدايت كرد و از آنجا با آقاى دكتر محسن ناصرى آشنا شدم .
اولين ملاقات . . .
شهريور 1384 ، مركز تحقيقات دانشگاه شاهد . گفتوگوى ما كمتر از پانزده دقيقه به طول انجاميد . براى معلم واقعى پانزده دقيقه براى شناختن ، زمان كمى نيست .
ماهى ، دريا را يافت . . .
آقاى دكتر ناصرى به من پيشنهاد دادند آثار مرحوم دكتر جلال مصطفوى كاشانى را براى چاپ و نشر ، گردآورى و سازماندهى و آمادهسازى كنم .
در يك لحظه متحير ماندم ، اين همه اتفاق ! دست هدايتگر چه زيبا هدايت مىكند . من و جمعآورى آثار دكتر مصطفوى ! آن هم به تنهايى !
بايد شروع كرد . . .
همه انرژىهاى مثبت هستى به آنكه در جهت خير است كمك مىكنند . كار ، به كندى تا اواخر زمستان 84 ادامه يافت ، اما درست آنجايى كه گمان مىكنى ديگر نمىتوانى ، پس از آنكه با تمام وجود ، هرچه توانستهاى انجام دادهاى ، درست در آن لحظه موعود ، كمك مىرسد . گروه گردآورى و تدوين آثار دكتر جلال مصطفوى كاشانى از زمستان 84 به آرامى شكل گرفت .
به جرأت ، مىتوانم بگويم اين گروه صميمانهترين و بىادعاترين گروهى است كه تاكنون يكديگر را شناختهاند . ما ، نه همكار كه همراه هستيم .
با انتقال تمامى دستنوشتههاى آن مرحوم - كه در ارديبهشت 85 ، به همت و تلاش آقاى دكتر ناصرى و يارى و همكارى خانواده مرحوم دكتر به خصوص پسرشان ، جناب آقاى مجيد مصطفوى ، انجام شد - اين حركت