و نقاى مجارى فضول و قلت زكام و شدت حفظ و تقدم استفراغات و انتفاعات بمرطبات و سرعت اجتذاب روغنهاى رطب تضر را نه محللات يافته شود علامت سوء مزاج يابس ساذج مفرد بود .
و هنگامى كه مريض در جواب سؤال اول گرانى سر بگويد بداند كه سوء مزاج مادى است مفرد بود يا مركب بعده كيفيت ملمس سر و چشم كه حار است يا بارد بپرسد اگر با وجود گرانى سر ملمس گرم باشد دليل مواد حار دموى يا صفراوى بود پس رنگ چهره و چشم ديده ، از حال غلبه خواب و بيدارى سؤال كند اگر با وجود گرانى سر و گرمى ملمس رنگ رو و چشم سرخ و خواب مفرط باشد علامت سوء مزاج مادى دموى بود پس ديگر علامات غلبه خون مثل انتفاخ وجه و عين و درور رگها و ضربان و ديدن خيالات سرخ در خواب نيز بپرسد .
و اگر رو و چشم زرد و بيخوابى كثير باشد علامت سوء مزاج مادى صفراوى بود پس ديگر آثار غلبه صفرا همچون لذع و التهاب مع حرقت شديد و يبس منخرين و عطش نيز بپرسد و در اينجا آنچه از بينى و حنك خارج شود زرد و تلخ و لذاع و گرم بود و چون آثار هر دو خلط مذكور يافته شود علامت سوء مزاج دموى و صفراوى مركب بود .
و اگر با وجود گرانى سر ملمس سرد باشد و طول مرض و ازمان آن بود دليل مواد بارد بلغمى و سوداوى باشد در اين صورت اگر رنگ چهره و چشم و زبان رصاصى و غلبه خواب بود از ترهل و نسيان و كسل و بلادت نيز بپرسد و اين علامت سوء مزاج مادى بلغمى باشد .
و اگر با گرانى رأس و سردى ملمس رنگ رو و چشم تيره نمايد از بيخوابى مفرط و وسواس و فكر فاسد سؤال كند و اين علامت سوء مزاج مادى سوداوى بود و چون آثار بلغم و سودا هر دو يافته شود دليل سوء مزاج بلغمى و سوداوى مركب باشد و آنجا كه با علامات غلبه دم آثار بلغم يا سودا هم دريافت گردد علامت سوء مزاج دموى بلغمى مركب يا دموى سوداوى مركب بود .
و اگر با علامات صفرا آثار غلبه بلغم يا سودا مدرك شود علامت سوء مزاج صفراوى بلغمى مركب يا صفراوى سوداوى مركب باشد .
و هرگاه مريض با سبكى سر تمدد در سر و قعر چشم و عروض دوى و طنين در گوش بگويد دليل ريح و بخار بود پس اگر با آن علامات سوء مزاج بارد مدرك گردد نشان غلبه ريح باشد .
و اگر آثار سوء مزاج حار دريافت شود و ضربان شرائين سر و درور وداجين و تخيل خيالات فاسد بود و احيانا سدر و دوار عارض شود بر وجود بخارات دلالت كند و هر گاه بيمار با گرانى در بعض اجزاى سر تمدد بيان نمايد و تارك رياضت و حمام و كثير الاكل و صاحب سكون و آرام باشد علامت سده بود .
و هر گاه با وجود علامات غلبه خلطى از اخلاط اربعه اختلاط عقل و هذيان مع تپ و وجع سر و كراهت از روشنى ظهور نمايد نشان ورم بود پس اگر آثار غلبه خون يا صفرا مع لزوم تپ گرم و ضربان و سرعت نبض مائل بموجيت يا منشاريت يافته شود علامت ورم حار بود .
و اگر علامات غلبه سودا و صلابت نبض مدرك گردد نشان ورم سوداوى بود .
و اگر آثار غلبه بلغم و سبات و تحجج و نبض موجى باشد دليل ورم بلغمى بود .
و هرگاه آثار سوء مزاج و ريح و سده و ورم يافته نشود در اين صورت سؤال كند كه به اندك سببى همچون صعود ابخره غذائى هنگاه هضم و شنيدن آوازها و شميدن بوهاى غير قوى مرض عارض مىشود يا نه اگر مريض اقرار آن كند بداند كه مرض از ضعف دماغ يا از قوت حس دماغ است .
پس اگر حواس مريض مكدر و افعال دماغى او از تفكر و تذكر و تخيل ضعيف باشد و از حرارت و برودت متاذى گردد و دلائل اسباب ضعف مثل دلائل سوء مزاج و غير آن ظاهر بود و زمانه مرض هر قدر كه طول كند مرض زياده شود مرض از ضعف دماغ بود .
و اگر حواس ذكى و قوى و افعال دماغى سليم و مجارى نقى و پاكيزه باشد و با دلائل اعتدال مزاج و صحت تركيب بود و اعضاى مشارك قوى صحيح باشد و چون زمانه مرض طول كند مرض كم شود و يا باطل گردد مرض از قوت حس دماغ بود .
و هرگاه اين آثار هم يافته نشود و تقدم ضربه و سقط با وجود تفرق اتصال مدرك گردد سبب مرض همان باشد .
اين بود طريق تشخيص اسباب امراض دماغى اصلى .
اما اگر مريض پيش از حدوث مرض دماغى ضرر در عضوى از اعضاى ديگر مثل معده و امعا و جگر و طحال و مراق و رحم و دست و پا كند و حدوث و بطلان و شدت و ضعف مرض به حسب حدوث و بطلان و شدت و ضعف الم آن عضو مدرك گردد مرض دماغى شركى باشد پس اگر مرض مختلف شود به اختلاف حال معده در هضم و عسر هضم و در حلا و امتلا و تقدم ضرر معده مثل غثيان و قلت يا بطلان اشتها و فساد يا ضعف يا بطلان هضم بود مرض شركى معدى باشد پس نگاه كند كه در قى صفرا بر مىآيد يا بلغم يا سودا اگر صفرا برآيد و رنگ چشم زرد نمايد از تلخى دهن و تشنگى و غلبه مرض در خلو معده و التهاب و آروغ بدبو نيز سؤال كند و اين علامت ماده صفراوى بود .
و اگر بلغم برآيد از تقدم تخمه و آروغ ترش و شدت مرض در امتلاى معده و كثرت آب دهن و قلت تشنگى و نفخ معده نيز بپرسد و اين نشان ماده بلغمى بود .
و اگر سودا برآيد از كثرت اشتها و سوزش معده و جشاى حامض بدبو داشتند او مرض نزد خلاى معده از ريختن سودا
اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 40
مساهمون: محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
ص٤٠