سلطان فرمود كه به هر حال كه باشد بياريد .
[ خوشالحان و گلگونپوش ]
گلگونپوش پرسيد كه خوشالحان كيست و توجّه سلطان به صحبت او از چيست .
سلطان نوروز چندان صفت خوشالحان كرد كه گلگونپوش ناديده به جان و دل مقيّد كمند صحبت او گرديد .
خوشالحان [ را ] چون آواز كردند چون چشمش به جمال گلگونپوش افتاد آواز بركشيده خواند :
بيت
اى ز خورشيد [ رخت ] چشم جهان بين نور دار * گوشهء چشمى به احوال من مهجور دار
[ 146 الف ]
در فراقت سر به بالين داشتم از ضعف تن * گر به پابوس شما تقصير شد معذور دار
گلگونپوش برو آفرين كرد .
القصّه مدتهاى مديد هر روزه بدينگونه مجلس آراسته شراب ناب مىكشيدند و بىانديشهء غم فراق به وصال يكديگر شادكام روزگار مىگذرانيدند . « 1 »
روزى سلطان نوروز عزيمت شكار كرد . گلگونپوش [ را ] بر سرير حكومت به جاى خود بازداشت و زمام مهام شهر بهارستان به قبضهء اهتمام او گذاشت و خوشالحان را به او سفارش نموده جانب صحرا توجّه فرمود .
[ سنگدل و خوش الحان ]
و هميشه سنگدل كه حاكم كوهسار بود آرزوى شنيدن آواز خوشالحان مىكرد .
چون خبر شكار سلطان به او رسيد صبا نام عيّار پيشهاى داشت كه پيوسته [ كيسهء ] دام و توشه و دانهء مكر و حيله در دست ، به خامهء خيال بر صفحهء خاطر . . . « 2 » مىنگاشت ، او را طلبيده اشارت به آوردن خوشالحان كرد .
صبا به شهر بهارستان رفته فرصت نگاه مىداشت تا او را مست يافت و دزديده به خدمت سنگدل آورد . [ 146 ب ] روز ديگر گلگونپوش او را طلبيده نيافت . اتفاقا در آن محل زاغوش غمّاز كه ملازم سيف بىباك بود عزيمت اردوى سلطان داشت .
هامش
( 1 ) . اصل : مىگذراندند .
( 2 ) . اصل : شكر نكاريد ؟ ) .