بپرسيد گرسيوز نامجوى * كه بگشاى لب بىشگفتى بگوى
چنين گفت پرمايه افراسياب * كه هرگز كسى اين نبيند به خواب
بيابان پر از مار ديدم به خواب * زمين پر ز گرد آسمان پر عقاب
سراپردهء من زده بر كران * به گردش سپاهى ز گندآوران
يكى باد برخاستى پر ز گرد * درفش مرا سرنگونسار كرد
سپاهى از ايران چو باد دمان * چه نيزه به دست و چه تير و كمان
بر تخت من تاختندى سوار * سيهپوش و نيزه وران صد هزار
برانگيختندم ز جاى نشست * مرا تاختندى همه بسته دست
مرا پيش كاوس بردى دمان * يكى باد سرنامور پهلوان
[ جوانى كه رخساره مانند ماه * نشسته بدى نزد كاوس شاه
دو هفتهاش نبودى همه سال بيش * چو ديدى مرا بسته در پيش خويش ] « 26 »
دميدى به كردار غرنده ميغ * ميانم به دونيم كردى به تيغ
نيز فردوسى در آغاز داستان سياوش و تفصيل شكار گيو و گودرز و طوس گويد : پس از رفتن به شكارگاه و نزديك شدن به مملكت ترك در بيشهاى دخترى يافتند و آن دختر صبيهء گرسيوز برادر افراسياب بود .
هامش
( 26 ) - به جاى دو بيت داخل قلاب ، در شاهنامه چنين آمده :يكى تخت بودى چو تابنده ماه * نشسته بر او پور كاوس شاه
دو هفته نبودى ورا سال بيش * چو ديدى مرا بسته در پيش خويش