قطعه تاريخ دروازه سنگى من كلام نواب و الا اعتضاد السلطنه وزير علوم متخلص به فخرى
در همايون عهد داراى سترگ * خسرو عادل شهنشاه كريم
بوالمظفر ناصر الدين شاه راد * كز نظيرش مادر گيتى عقيم
در ركابش فتح و نصرت ملتزم * بر جنابش حشمت و شوكت مقيم
امر او جانبخش چون امر مسيح * راى او تابنده چون دست كليم
ديد راهى سخت همچون وامخواه * سالكان از خوف چون مرد غريم
معبرى باريك چون طبع حسود * مسلكى تاريك چون طبع لئيم
رهروان ديدند با چشم عيان * صد چو خود افتاده با عظم رميم
بر جبالش كى پرد مرغ خيال ؟ * در وهادش كى رسد فكر حكيم ؟
دور مردم زين طريق پرخطر * همچو از آيات شيطان رجيم
قاطعان راه در طى طريق * خويش را ديدند چون مرد سليم « 1 »
كاروانى چند زين مسلك گدا * كودكانى چند زين معبر يتيم
ارتفاع قله را دانا خداست * انخفاض دره را الله عليم
شد بزرگ اين راه از فرمان شاه * شارعش فرخنده چون شرع قويم
مسلكى محكم نهاد از سنگ و خاك * آن كه سنگ و خاك پيشش زر و سيم
كس نديده است اين چنين بنياد سخت * هيچكس نشنيده ز آثار قديم
بس قوافل بگذرد بىخوف و ترس * بس سواره بسپرد بىباك و بيم
گلخنى را حكم شه گلشن نمود * ز امر خسرو اين جحيم آمد نعيم
اين چنين كارى كند عزم ملك * خسرو اعظم كند كارى عظيم
جست پير عقل تاريخش ز من * گفت فخرى ( شد صراط المستقيم ) - 1285
در هزار و دو صد و هشتاد و پنج * زد رقم كلك من از طبع سليم
هم دراين اوقات حضرت شاهنشاهزادهء معظم جلال الدوله حكمران خراسان درآن مملكت داعى حق را لبيك اجابت گفتند « 2 » .
هامش
( 1 ) - سليم به معناى مارگزيده .
( 2 ) - شاهزاده حسين ميرزا جلال الدوله برادر بزرگتر سلطان مسعود ميرزا يمين الدوله ظل السلطان بود . ظل السلطان از بس به اين برادر وابستگى داشت ، نخستين فرزند خود را سلطان حسين - ميرزا جلال الدوله خواند .