[ غزل ]
اللّه اللّه ز درد هجرانش * كه جز از وصل نيست درمانش
پاى فرسوده و ره بسر نرسيد * راه عشق است و نيست پايانش
بيم آنم بود كه سر برود * ورنه خود گو مباش سامانش
گو نگيرد اجل گريبانم * تا زنم دست در گريبانش
با كه عهد وفا و مهر ببست * كه نه آخر شكست پيمانش
دل پراكندم از مسلمانى * گردش چشم نامسلمانش
دل كه افسرده بود از غم هجر * از دم وصل زنده شد جانش
روى سامان نديد « مشتاقى » * تا نگرديد گوى چوگانش
يا كه جانش به لب رساند عشق * يا رساند به وصل جانانش
خلاصه وضع تنهايى درويش خالى از تازگى نيست . كه شب و روز منفردا در دامنهء كوه بسر مىبرد . ايام و ليالى صيام در بالا بادچه در خدمت پدر بسر شد . شبها على الرسم بعد از غذاى سحور و دعاى سحر حاجى براى علماى اعلام حيا و ميتا طلب مغفرت و مزيد سعادت نموده ، بعد از آن دعاى بقاى عمر دولت معدلت اعليحضرت اقدس شاهنشاه اسلام پناه روح العالمين فداه و رجال دولت عليه را عموما و حضرت اجل آقا « 49 » مد ظله العالى و بعضى را خصوصا دعا مىكرد .
چهارشنبه غرهء شوال : بعد از تكليفات عيديه به هرند و نائين فرستادم كه مكارى پيدا نمايند [ تا ] روانهء دار الخلافه شوم .
روز سه شنبه هفتم : يك مكارى با شش مال حاضر شده ، الاغى هم از خود داشتم .
عصر وداع پدر و هميشرگان گفته روانهء نيستانج شش فرسخى شدم .
هامش
( 49 ) - مقصود از آقا ، « مستوفى الممالك است » .