خب آخرش نگفتى اين هيزمى كه ميخوايى من بشكنم از ده خروار كمتر يا بيشتر مىباشد ؟
- بابا جان دلم شور ميزنه ، آشپزم معطله ، الآن شب ميشه مهمونام مييان ، يه دفه كه گفتم به خروار نمىرسه بيست سى من هيزمه براى دو تا ديگ كه جوش بيارن .
- يعنى بالاتر از سى خروار يا پايينتره ؟
- آخ كه خفهم كردى ، دلم مثل سير و سركه ميجوشه ، پاشو كارتو بكن هر چى بخواى راضيت ميكنم كار به وزن و چقدرش نداشته باش .
يعنى تو ميگى من نبايد بفهمم چقدر بايد جون بكنم ؟
- چرا بابا بفهم ! بيست من هيزمو ، تو سى من ، چهل من ، پنجاه من حساب كن پاشو بشكن راحتم بكن !
خيلى خب حالا بگو ببينم اين منى كه تو ميگى زير خروار يا بالاتر از خرواره ، من خروار سرم ميشه .
- جان من ، عمر من ، بخروار نميرسه و حرف خروار در ميان نيست صحبت از ( من ) :
مىباشد كه بايد كمتر از آن را حرف از سير و مثقال بزنى .
باشه هر جورى تو بخواهى حساب ميكنم اين بيست سى من هيزم چند مثقال ميشه ؟
- جان من ، عزيز من ، پدر من ! دستم بدامنت پاشو عوض اين حرفا كارتو بكن اينهمه منو كه نميشه بمثقال درآورد ، چه ميدونم ، هزار مثقال ، دو هزار مثقال ، سه هزار ، پنجهزار ، ده هزار مثقال ، از حساب و كتاب بالا ميزنه . كه در اينجا هيزمشكن دو دستش را بكمرش گرفته ميگويد : آخ كه كمرم شكست با اين پدرى كه امروز از من درآوردى و كارى كه تو بىانصاف امروز از من كشيدى ! و نمايش تمام مىشود .
نمايش غيرت سياه !
نمايش غيرت سياه و ابراهيم شلى هم كه از تقليدهاى ركيك بود در مجالس سبك اجرا ميشد . اولى آن بود كه حاجىاى براى محافظت از جان و مالش در سفرها سياهى ميخرد و از فروشنده محاسن و معايبش را ميپرسد و فروشنده ميگويد عيبى كه ندارد هيچ و بسى هم داراى محسّنات مىباشد ، از جمله اين كه يكتنه صد نفر سوار را پياده و صد نفر دزد گردن