چشماى شوخ نرگسش * پير و جوون خمارِ او
دسمال كارش تو جيبش * لنگ نمونه تا كارِ او
ساعت و بند ساعتش * كرده زياد عيارِ او
بشمره تا كه اطوارش * تو جيب قدم شمارِ « 39 » او
چاك كتش « 40 » نشون ميده * جادهء كوهسارِ او
خورند او تعليميش * حربهء كارزارِ او
براى كفش جيردارش * هزار نفر قطارِ او
آنقدرى كه شب رسيد * صد تا رديف سوارِ او
ايضا اين شعر دربارهء فكلىها :
فكلى بوگندت « 41 » منو كشت * شلوار تنگت منو كشت
زلف كمندت منو كشت * خواهرِ لوندت منو كشت
كه گويا ايرج ميرزا هم آنجا كه مىگويد :
ببينى آن پسر شوخ است و شنگ است * براى عشق ورزيدن قشنگ است
نبينى خواهر بىمعجرش را * كه تا ديوانه گردى خواهرش را
تضمين آن دو بيت كرده باشد . ديگر اين اشعار دربارهء خانمها :
بيرونِ پيچه صورت دلدار را ببين * از پاش تا به سر قِر و اطوار را ببين
سرخاب گونهها و سفيدابِ گردنش * چادر به گرد رو خط پرگار را ببين
ابروى تابتاى سيه كردهاش نگر * چشمان سرمه كردهء بيمار را ببين
آرنج دور كردهى چادر ز بر نگر « 42 » * آن سينهريز « 43 » و سينهء هموار را ببين
هامش
( 39 ) . چيزى شبيه ساعت بغلى كه كار كيلومتر شمار را انجام مىداد ، با عمل فيزيكىاى شبيه ساعتهاى اتوماتيك امروزى كه با حركت اندام آدمى كار كرده قدمها را شمرده ، تعداد آنها را معلوم مينمود .
( 40 ) . چاكى تا نزديك كمر كه به يك تكمه يا نوار كوتاه و دو تكمه در طرفين آن ، ختم مىگرديد .
( 41 ) . مقصود عطرهاى تندى است كه استعمال مىكردند .
( 42 ) . با يك آرنج چادر را كنار زده راه رفته يا سر گذرگاهها مىايستادند .
( 43 ) . گردنبندى با زنجير و حلقهء بلندتر كه روى سينه مىافتاد .