مىتوانم برسانم اما تو را به مجلس وزرا راه دادن و با ايشان همصحبت كردن نمىتوانم ، يعنى به اين زودى ممكن نيست . هرگاه پنج شش ماه در اينجا بمانيد ، آن هم ممكن مىشود . بايد يك چندى منتظر فرصت شد . »
گفتم : « ماندن من در اين شهر ، مدتهاى طولانى ، در خارج امكان است . بايد بروم . »
پس از چندى فكر گفت : « از وزرا كدام يك را مىخواهيد ببينيد ؟ »
گفتم : « وزير داخله ، وزير خارجه ، وزير جنگ را . »
گفت : « حالا فكرى كردم ، تا نتيجه چه شود ؟ »
برداشت سه رقعه نوشت و ميان پاكت گذاشت و روى هر سه را نوشت . گفت :
« رقعهاى كه به نام ميرزا كاظم بيگ است ، آن معلم اطفال وزير خارجه و خودش عربزاده است ، عربى را خيلى دوست مىدارد . وقتى كه شما را عربىدان ديد ، خيلى خوشش خواهد آمد و از تو در نهايت خوشوقتى پذيرايى نموده چارهء كار تو را خواهد كرد ؛ و ديگر كه به نام رضا خان است ، او پيشخدمت وزير داخله است ، به او بايد داده شود ؛ سومى به نام اسد بيگ فراشباشى وزير جنگ است . به او بايد برسد . اگر رضا خان و اسد بيگ قبول نكرده جواب رد بدهند ، يكى دو تومان خلوتى به دستشان بگذار ! اما ميرزا كاظم ، رشوتخور نيست ، ابدا قبول نمىكند . مشهدى حسن كرمانى اين وزارتخانهها را مىشناسد . فردا او را دليل راه كن تا به مقصود برسى . »
بسيار شاد شدم . گفتم « مرسى ، حاجى خان مرسى ! »
پس از اينها ، حاجى خان گفت : « بىخيال باشيد ! هرگاه نشان و فلان هم مىخواهى خود درست مىتوانم بكنم . »
گفتم : « نه خير ! من نشانمشان لازم ندارم . »
گفت : « خود لازم ندارى ، براى دوستان چه عيب دارد ؟ مىخواهى دو سه فرمان نشان ، از درجات مختلفه ، بدون تعيين نام ، تحصيل بكنم برده در خارج به هركس خواسته باشى ، بدهى ! »
گفتم : « آقاجان ! از ديدن همين اوضاع دل من خون گشته ، تو مرا به نشانفروشى دلالت مكن ! خداى ذليل كند كسى را كه نشان دولت را تا اين پايه خوار كرده است . شخص بايد تا چه درجه بدگهر و فرومايه باشد كه بتواند اين ننگ را بر خود هموار كند .
نشانفروشى يعنى چه ؟ هركس عرض و ناموس خود را بفروشد ، از آن بهتر است ، زيرا كه آن يكى تعلق به خودش دارد ، اين يكى به عموم . بايد ما به نشان دولت به نظر تقديس نگريم و بهايى جز صرف حيات بدان قرار ندهيم و براى تحصيل آن جان شيرين
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 84
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٨٤