صاحب طلب برآشفت كه « اين چه حرف مفت است ؟ » بعد از خيلى زدوخورد و بگوبشنو ، طلبكار زور آورده قناويزها را از چنگ من كشيد و برد و پس از چندى مرا نيز به تبريز خواستند . رفتم .
ارباب بعد از احوالپرسى گفت : « هرچه پول آوردى بده ! »
گفتم : « پولومولى در بساط نيست . »
ماجراى برات و گرو كشيدن طلبكار قناويزها را نقل كردم . مرد كه فرياد كشيده به نزد حاكم شتافت و از من عارض شد . از طرف حاكم نيز به اجلاس و تعيين حكم و مميز حكم رفت . چند بار مجلس تشكيل يافت ، از من دفتر خواستند .
گفتم : « بابا ، دفتر كجا بود ؟ دو قطعه برات خريده بدينجا فرستادم . يك قلم هم مال داشتم صاحب طلب به زور گرفت و برد . آنهم در پارچهء كاغذى نوشته شده بود . نمىدانم در اين كشاكش چه شد ؟ »
حضرات مصلحين خيرانديش كه اعضاى مجلس بودند ، فورا نوشته حكم دادند كه ملا محمد على اقرار كرد « دفتر تجارتى خود را گم كردهام . » اين صورت مجلس را بردم پيش حاكم مملكت . خود حاكم در تبريز نبود . پسرش كه جوانى ساده بود ، به عنوان « نائب الحكومه » از طرف پدر حكم مىراند . مرا به حضورش بردند . در دم پنجره سرى به حاكم جوان فرود آوردم .
تا رفتم عرض كنم گفت : « پسره مىگويند تو طومار گمكردهاى . »
گفتم : « قربانت شوم ، طومار فلان گم نكردهام . »
اعتنايى نكرد . فرمود : « ببريد نگاهش داريد ! »
مرا كشيدند . فراشباشى با برادرم آشنا بود . به فراشان گفت : « چندان مقصر نيست . در اتاق نگاه داريد . »
بردند تا دم محبس رسيديم . ديدم دوستاقبان كنده و زنجير حاضر مىكند .
فراش گفت : « زحمت نكشيد . فراشباشى فرمود در اتاقش نگاه داريد . چندان تقصيركار نيست . »
دوستاقبان ديد از من چندان فايده براى او نيست . از شدت غيظ آبم نيز نمىداد .
برادرم هر وقت خوراك مىآورد ، از او آب هم مىخواستم . تا چهار روز به همان منوال آنجا محبوس ماندم .
روز پنجم ، دم پنجره نشسته بودم يك نفر از تجار را ، كه با من آشنا بود ، ديدم مىرود پيش شاهزادهء حاكم . مرا ديد ، گفت : « گده مالا بوردا نهايشون وار ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 73
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٧٣