تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
روز قيامت ظاهر شدن گرفت . القصه محمد مؤمن ميرزا (
f
. 60
b
) فوجى را از شجعان « 1 » بر خاك هلاك انداخت . اما درين اثنا بسبب حرونئ توسن سپهر بد مهر تنگ بارگير محمد مؤمن از هم بگسيخت و از پشت زين بر روى زمين افتاد [ ه ] . يكى از لشكريان در وى آويخت . و ميرزا مظفر حسين برين ماجرا اطلاع يافته خود را رسانيد ، و برادر زادهء را در آغوش عطوفت كشيده ، دلدارى داده ، آنگاه باستراباد در آمده ، او را به بندى از نقره مقيد ساخت . بعد از چند روز مصحوب امير محمد برندق برلاس كه خالوى مظفر حسين ميرزا بود بجانب هراة فرستاد ؛ و در « 2 » ماه صفر سنه ثلث و تسعمايه آنجا رسانيده در قلعه حبس نمود ؛ و روى بملازمت خاقان منصور آورده در كنار آب مرغاب بشرف بساط بوسى مشرف گشت و كيفيت حال عرض كرد . مادر مظفر حسين ميرزا خديجه بيگى « 3 » بيگم بقاى شاهزاده محمد مؤمن ميرزا را مستلزم فناى پسر خود مظفر حسين ميرزا تصور فرموده ، همگى همت او متوجه آن شد كه آن تازه نهال رياض دولت و اقبال را بصر صر قهر از پاى در آورد . و خواجه نظام الملك را كه دران زمان صاحب اختيار ملك و مال بود (
f
. 61
a
) با خود متفق گردانيده ، شبى كه خاقان منصور از شراب بىشعور بود ، حكم قتل آن شاهزاده حاصل كرده ، يار على بخشى و عبد الواحد يساول را با دو كس از معتمدان خود جهة آن مهم نامزد فرموده ، باستعجال تمام فرستاد . روز ديگر كه خاقان منصور از حكم شب گذشته وقوف يافت ، مسرعى از عقب فرستاد ، و فرمان همايون ارسال داشت كه زنهار بجان قرة العين آسيبى نرسانند . اما آن جماعة نابكار بنا بر مبالغهء خديجه بيگى بيگم در غايت سرعت طئ مسافت نموده در محلى كه محمد مؤمن ميرزا محبوس بود در آمدند . شاهزاده كيفيت حال دانسته برجست و بايشان آغاز تلاش كرد . آن بدبختان بى عاقبت
هامش
( 1 ) ح : شجاعان ( 2 ) ح افزايد : غره ( 3 ) ف ندارد : بيگى ؛ ر : نيكى