اكثر اسپان سپاهى سقط شد ، و لشكر ميرزا ازين سبب پريشان گشته پياده مانده بودند « 1 » . چون اين معنى به مسامع عليهء صاحبقران رسيد ، سه « 2 » هزار اسپ از طويلهء خاصه بجهة ميرزا فرستادند ؛ و ميرزا به اين انعام مستظهر گرديده بر مردم بهتى واهن كه دم از تمرد و سركشى مىزدند تاخت آورده خانمان ايشان بباد فنا برداد ، و كس به بهكر فرستاده اعيان شهر را طلب فرمود « 3 » ، و گماشتگان سلاطين دهلى تاب مقاومت نياورده از راه جيسلمير فرار نمودند . و از اهالئ شهر بهكر ابو الغيث كه از اكابر سادات بود و بزهد و صلاح و تقوى آراسته بملاقات ميرزا محمد شتافته و بروح سيد المرسلين (
a
48 .
f
) متوجه شده از آن حضرت شفاعت مى خواست .
مرويست كه شبى حضرت سيد المرسلين صلى اللّه عليه و سلم به خواب ميرزا پير محمد آمده سيد ابو الغيث را به او نمود كه اين شخص فرزند من است .
نسبت به او اعزاز و احترام مرعى داشته دست تعرض از وى كوتاه دار .
ميرزا پير محمد از خواب بيدار شد و انتظار ملاقات عزيزى كه بخواب ديده بود مى برد ، تا بعد از يازده روز سيد ابو الغيث حاضر آمد . ميرزا پير محمد در بارگاه خود نشسته بود ، و از امراء در يمين و يسار او جمعى بودند .
چون نظر او بر سيد ابو الغيث افتاد ، شناخته بى اختيار استقبال كرد ، و سيد ابو الغيث را در كنار گرفته و اعزاز و اكرام بسيار نموده ، پهلوى خود جاى داد . امراء در صدد تفحص احوال سيد ابو الغيث شدند .
ميرزا قصهء خواب را به امراء « 4 » باز گفت ، و در همان روز اسب و هدايا داده رخصت مراجعت ارزانى داشت و پرگنهء الور را بوجه انعام سيد ابو الغيث مقرر نمود .
و چون ميرزا پير محمد بعد از رسيدن صاحبقران به تسخير دهلى
هامش
( 1 ) ف : ماندند
( 2 ) ح د : سى
( 3 ) م : نمود
( 4 ) ف : امرايان