سوگنامه يادداشت براى چاپ دوم كتاب بلوچستان
در سحرگاه جمعهء سياه پنجم دىماه 1382 خورشيد بم سر برنكرده در خاك و خون نشست . ساعتها بر 24 : 5 بامداد جاودانه ايستادند . تاريخ فروريخت . آخر زمان فرارسيد و هفتاد هزار نهر خون در سياهى مرگ به آبيارى نخلهاى مويان جارى شدند .
شهر من مرد ! بيست و چهار ساعت قبل از زلزله بم را ترك كردم . چهل و هشت ساعت پس از زلزله با ويرانههاى تاريخ بازگشتم تا آوارهاى سه هزار ساله را در جستجو پيكرهاى عزيزان و همخونان و همسايگان و همشهريانم بكاوم و زير و رو كنم .
غبار تاريخ و سودههاى « زمرد كوير » در دشت پراكنده بودند . قامت تاريخ فروريخته بود .
باد بر فراز ويرانهها مويه مىكرد . نخلها گيسو مىكندند .
چندى پيش از آن جمعهء سياه كتاب « بلوچستان در سالهاى . . . » را براى چاپ دوم به ناشر محترم سپرده بودم ، با اصلاحات لازم و با سپاسگزارىهاى لازم از آنانى كه اشتباهات چاپ نخست را يادآورى كرده بودند ، و خلاصه به پندار خودم ، با آخرين سخنها ، فارغ از بازى روزگار بىكردار . . .
و امروز ، كه كتاب مراحل نهايى چاپ را مىگذراند ، دنيا ، دنياى روزى كه كتاب را براى چاپ سپردم نيست . بم من ، بم اين كتاب ، بم تاريخ ، در غبار تل اتلال خويش براى هميشه از سپهر هستى محو شد . بم ، كه روزگارى شهر تاريخ بود و هرخشت پى و ديوارش خود كتابى ، اينك تنها نامى در تاريخ است . من ، كه تا آن سحرگاه بىفجر با سرى برافراشته ، « بمى » بودم ، اينك با ناله فرياد مىزنم : « به كجاى اين شب تيره بياويزم قباى ژندهء خود را » ! بسيارى از آنانى كه مرا راهنمايى كرده بودند ديگر نيستند تا اين چاپ كتاب با رعايت راهنمايىهايشان نشان سپاس من باشد از الطافشان . بسيارى از جاىها و محلاتى در شهر بم كه در اين كتاب از آنها نام برده شده است ، برخى از تصاويرى كه در اين كتاب آمدهاند ، همه و همه اينك تنها غبارى هستند كه هنوز هم هواى دشتهاى جنوب شرق را به سنگينى مرگ كرده است .
امسال ، از خرماى نخلهاى بم شيرهء خون خواهد چكيد ؛ امسال خرماى بم مراسم اندوه و حسرت را بر مذاق جانها خواهد نشاند .
آرى ، بم را ، دست در دست يكديگر ديگر بار خواهيم ساخت ؛ ولى ، حسرتا اين بم ، بم من نخواهد بود . . .
بم دروازهء بلوچستان است پس جا داشت كه در مقدمهء كتاب بلوچستان ياد سوكش به ميان آيد . . .
عبد الرضا سالار بهزادى مرداد 1383