خواند آن خواننده چون در دعوتم * پس اجابت ميكنند از طاعتم
بايد ايمان آورند ايشان به من * بر صلاح آيند شايد بىسخن
در شبان روزه نزد اعتدال * رفت با نسوانتان باشد حلال
بر شما ايشان لباسند و اساس * هم شما هستيد ايشان را لباس
حق همى دانست باشند اين رمه * بر نفوس خويشتن خائن همه
يعنى آن شبهاى صوم اندر نهفت * بى ز فرمان با زنان گشتند جفت
نسخ كرد آن حكم پس رب الفرج * تا نباشد بر شما عسر و حرج
توبه پذيرفت از شما و كرد عفو * نك حلالست آنچه عصيان بود سهو
هم بجوئيد آنچه از وجه سداد * شد نوشته فرض يعنى بر عباد
هم خوريد و هم بياشاميد شاد * تا بياض آيد هويدا از سواد
وان طلوع فجر و صبح صادقست * روزه تا شب مر شما را لايق است
در مساجد جمله سازيد اعتكاف * دور گرديد از نكاح و از خلاف
آن حدود حق بود اندر نمود * نيست حد كس تجاوز زان حدود
حق بيان اينسان كند آيات خويش * تا بپرهيزيد اهل دين و كيش
بود اين تفسير نزد اهل هوش * نك پى تأويل آيت دار گوش
هست شهر صوم وقت احتراق * نفس را بر نور حق بالاتفاق
چيست قرآن علم اجمالى كه آن * گشت بالعقل او مسمى در بيان
عقل يعنى عقل قرآنى باصل * كوست موصل بر مقام جمع وصل
هادى مردم بسوى وحدتست * باعتبار جمع و اينش نسبت است
علم تفصيلى است بىشك بيّنات * عقل فرقانيش خوانيم از جهات
وانكه حاضر شد در اينوقت و رسيد * بر شهود ذات نزد عقل و ديد
پس كند امساك او بر مستمر * از وجود غير حق بر جهر و سر
وانكه قلب او مريض است و عليل * در حجاب نفس محجوب و ذليل
هست او ممنوع بىشك زين شهود * تا در ايام دگر يابد وفود
وان مسافر آنكه در ره سالك است * دور ازان ديدار و حظش اندك است
رتبها دارد سواى آن وصال * وان شهود ذاتى و وجه جلال
هست از جمع شهود او بى خبر * تا شود و اصل پس از رنج سفر
يسر باشد واصلان را بر مقام * عسر شد آن بهر نفس ناتمام
اصل صوم آن بود ليك او را اساس * ضبط اعضا و خيالست و حواس
هست امساك جوارح بر دوام * از مخالف نزد اهل اللَّه صيام
چشم نگشايد فقير از حسن حال * جز به آيات ظهور ذو الجلال
مىنبيند هيچ غير از روى دوست * او ز آيتها كه هم مرآت اوست
نشنود جز صوت جانان گوش او * وصف او گويد لب خاموش او
با كسى جز حق نگويد يك سخن * از بد و خوب كسان بندد دهن
ياد كس نبود كه گويد حرف او * وقت خود يك دم نمايد صرف او
دست نالايد به چيزى ناروا * از كف اندازد لواى ماسواى
برنخيزد تا مباد از جاى خويش * يك قدم ناحق گذارد پاى خويش
پوست از تن بر كند هنگامه را * گر بفخر است آن نه تنها جامه را
بىتأمل گر بجنبد يك رگش * نه رگست آن سازد افسار سگش
شحم و لحمش ز آتش خوف و ندم * آب گردد نى تهى تنها شكم
هيچ بويى نايد او را بر مشام * جز ز جانان بوى زلف مشكفام
بويش آمد بر مشام جان من * هم چنان كآمد بر احمد از قرن
آمد از دل بوى زلف دلبرم * بى جهت نبود كه ميگردد سرم
شد پريشان مو بمو گفتار من * خورد بر هم دفتر و طومار من
اى حريفان فكر زنجيرى كنيد * ميشوم ديوانه تدبيرى كنيد
عقل و جانم بسته شد بر موى او * ميكشند از هر رهم بر كوى او
نك دگرگونست حالم اى غلام * وقت ديگر گويمت شرح صيام
وقت ديگر را بپرس از من كى است * آنكه دل دنبال گيسويش نى است
اين چنين وقتى نباشد بهر من * شاه من دايم بود در شهر من
لا جرم سرگرم آن شاهم همى * سالها روزيست از ما هم همى
ماه روزه آمد و وقت حضور * رفت دل در محفل اللَّه نور
گر گذارد زلف مشكينش پگاه * خيط ابيض را شناسم از سياه
خيط ابيض صبح وصل عاشق است * تا شب اندر بحر حق مستغرقست
هيچ نايد باورم كاندر وصال * عاشقى دارد خبر از ماه و سال
جز كه روز وصل او آيد بسر * باز داند شام هجران از سحر
گر چه آن هم بر صفى بس مشكل است * شب چو شد عاشق گرفتار دل است
تا سحر غلطد به خاك و خون همى * كى شود فارغ ز درد و غم دمى
تا بود در آتش و سوز وى است * كى شناسد اين شب آن روز ويست
بشنو از افطار عاشق اى همام * تا خورى گر عاشقى خون صبح و شام
حال عاشق چيست وقت انقطاع * از وصال يار و هنگام وداع
او زند در دامن معشوق چنگ * وان كشد دامن كه نوبت گشت تنگ
گر چه خون ميريزد از چشم ترت * رو كه آيم ساعت ديگر برت
بنگر آن ساعت كه دور از دلبر است * حالت عاشق چسان در محضر است
نيست فكرى جز كه آيد دلبرش * انتظار صبح باشد يكسرش
از خدا خواهد همى با درد و تب * كه نگردد روز او آخر بشب
مرتضى زان گفت دارم استوار * صوم تابستان ز دنيا و اختيار
شام عاشق وقت درد و ماتم است * خون دل افطار و قوت او غم است
اين چنين صائم كجا دارد حواس * تا بداند كه نساءستش لباس
او همى خواهد فروزد آتشى * خويش را سوزد در او با تابشى
كاش بودت بر سر اندك شور عشق * تا به گفتن داريم معذور عشق
نيك دانى علت ديوانگى * تا چه با ما كرده يار خانگى
ميهمان زا و جان و دل زو خانه زاو * زلف زاو زنجير زاو ديوانه زاو
كيست عاشق تا كه نالد از فراق * گويد او كن ناله تا يوم الطلاق
ناله خواهم من ننالد گر كه چنگ * آرم اندر ناله و غم چوب و سنگ
هوش بخشم استن حنانه را * تا بنالد فرقت جانانه را
تو كم از چوبى مباش ار آدمى * در سراى علم اللَّه محرمى
محرم او چون كه جز آدم نبود * عرض عشق خويش بر آدم نمود
آدم اندر عشق او محكم پى است * هر كه او را نيست عشق آدم نى است
قالب آدم طلسم گنج اوست * تن كند ويران بحفظ گنج دوست
گنج در ويرانها مدغم كنند * تا نهان از چشم نامحرم كنند
بگذرد نامحرم از ويرانه زود * غافل از گنجى كه در ويرانه بود
گفت ابليس اين طلسم خاكى است * سجده بر خاكى ز بىادراكى است
او ز گنج معرفت بيگانه بود * ديدهاش بر خاك و بر ويرانه بود
هستى آورد و ز هستى دور ماند * غافل از آن وحدت مشهور ماند
هست وحدت لازم ذات وجود * هستى ديگر سرابست و نمود
بر سرابى شد گذشت از بحر ذات * بر گمانش قلزمست آن يا فرات
نيست هستى در حقيقت جز يكى * گر تو هستى را دو بينى مشركى
حق بهستى واحد است و قائم است * هستى ديگر چو نوم نائم است
چون شود بيدار ازان خواب گران * زانچه ديده نيست چيزى در ميان
بگذر از اين جان ز حق دريوزه كن * اى صفى الحق بيان روزه كن
حق دهد هم جان و هم نان اى فقير * رو بوى كن جز ز وى چيزى مگير
دست صائم جز بوى نبود دراز * دل بپردازد ز غير اندر نياز