مىبيند او را غير از آن مؤمن « و فى تفسير على بن ابراهيم قوله
حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيامِ
يقصر الطرف عنها » يعنى مراد از مقصورات اينست كه قاصر و عاجزست چشم از نگريستن آنها بواسطهء شدت شعاع نور روى ايشان يا آنكه قاصرست چشمهاى ايشان از ديدن شوهران خود و به غير از شوهران خود كسى را نبينند چنانچه قبل از اين سمت گذارش يافت
فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ
مر ايشان را نسوده و نزديكى نكرده هيچ آدمى پيش از اصحاب بهشت كه شوهران ايشان باشند و نه جنيان بلكه بصفت بكارت باشند مانند دو بهشت مذكور سابق تكرار اين آيه اشارتست بر اينكه صفت حوران مقصورات در خيام مانند صفت حوران قاصرات الطرفند
فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
.
مُتَّكِئِينَ عَلى رَفْرَفٍ خُضْرٍ
اى يتنعمون متكئين على رفرف خضر چنانچه در بيان اعراب
مُتَّكِئِينَ عَلى فُرُشٍ
به گوش مستمعان رسانيد و رفرف جمع رفرفه است و در معنى رفرف اختلاف عظيم است است و آنچه انسب به مقام است يا به معنى فرشهاى مرتفعه است و يا به معنى وسائد و تكيهها يعنى اهل اين دو جنت تنعم ميكنند در بهشت حالكونى كه تكيه كنندگانند بر فرشهاى بلند و بر وسائد و بالينهاى سبز رنگ
وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ
و تكيه كنندگانند بر بساط گران مايه در غايت حسن و نيكويى و در دستور اللغه گفته : عبقرى رئيس و بساط گران مايه ، بنا برين عبقرى القوم به معنى رئيس و بزرگ قومست بعضى گفتهاند كه عقبرى جمع عبقريه است لهذا صفت آن را حسان بصيغهء جمع آورده و اگر عبقرى نباشد چون مراد از آن جنس است ، جنس را صفت بجمع توان كرد و بعضى گفتهاند كه عبقرى منسوبست به عبقر كه آن نزد عرب نام بلدى و موضعى است از جنيان و هر چيزى را كه در غايت حسن و لطافت باشد مثل جامه و فرش به آن بلد نسبت دهند اشارت بر اينكه گويا آدمى را قوت و قدرت عمل آن نيست و به اعتقاد بعضى ياى عبقرى ياى نسبت نيست بلكه مجموع يك كلمه است مثل