مىدارم و در احراز مثوبت اين خير با تو مشاركت مىورزم لا جرم روز ديگر ملك حكم فرمود تا سران سپاه و مقدّمان بارگاه و عظماء دولت و امراء مملكت در مواكب او از شهر بيرون آيند و آنگاه با حشمت تمام باستقبال والد بزرگوار خود بيرون خراميد .
* * *
برون آمد مهين شهسواران * پياده در ركابش تاجداران
نهاده غاشيه خورشيد بر دوش * ركابش كرده مه را حلقه در گوش
نفير چاوشان از دور شو دور * ز گيتى چشم بد را كرده مهجور
[ بيان استقبال با شكوهى كه يوسف جهت حضرت يعقوب از اكابر ملك و اعيان ترتيب داد ]
آنگاه يوسف ملازمان را كه باستقبال بيرون رفته بودند ، فوج فوج گردانيد حجّاب را علىحده جدا جدا ساخت و نوّاب را علىحده ، عظما و اكابر و علما و مشايخ هر طايفه جدا جدا مىرفتند و يعقوب را تحيّت بجاى مىآوردند ، تا طليعهء سپاه يوسف پيدا شد با چندين هزار سپهسالار ، كه از بريق و لمعان سيوف و رماح ، صحراى مصر چون فضاى آستان پرچراغ و مشعله مىنمود بلكه از فروغ تيغهاى هندى و خودهاى فرنگى و ماه رويان مصرى ، آفتاب فلك رابع در پرده احتجاب متوارى مىگشت سيصد هزار سوار بر خنكهاى باد رفتار كه هر يكى با باد صبا در رفتن برابرى كردى و بر چرخ فلك در دويدن سبقت گرفتى جوشنهاى ياقوتى پوشيده و سپرهاى قرمز بر دوش افكنده با سلاحهاى جوهردار و خنجرهاى جوشن گداز [ گذار ] بر اطراف و جوانب صحرا صف بركشيده تمامى مرزوبوم را بانواع تزيين و اصناف تلوين بياراستند ، هواى آن صحرا چون لجّهء دأما « 1 » ، در تموّج آمده و سكّان آن هفت گنبد خضرا چون اهل تماشا به تفرّج بيرون خراميده ، از تاج و « 2 » رواح ؟ بسيط هوا ، گلستان گشته و از نشاط و انبساط ، بساط زمين بوستان شده و ارباب رايات دوازده هزار سوار « 3 » علم
هامش
( 1 ) - ح : چون لجهء راما در تموج بود .
( 2 ) - ح : از تاج و دواج .
( 3 ) - ح : دوازده هزار سوار .