و رو بسوى آسمان كرده ، وظيفه شكرگزارى بتقديم رسانيد ، آنگاه خواست كه با فرزند سخن گويد از شادى بيفتاد و از هوش بشد .
بشير به ملازمت يعقوب آمده ، تحيّت سلام بجا آورده و پيراهن بر روى مباركش ماليد ، يعقوب فى الحال بينا شد ، چنان كه حقّ تعالى فرمود :
« أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً »
اى رجع بصيرا بقدرة اللّه و معنى ارتداد انقلاب چيزيست به حالى كه پيش از آن بر آن حال بوده و چون چشم باز كرد فرزندان كه ملامتش مىكردند حاضر بودند و در نظر وى ايشان را گفت :
« أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ »
.
و علما را در معلوم وى اقوالست .
بعضى گويند آنچه او مىدانست كه ديگران نمىدانستند حيات يوسف بود باخبار ملكالموت .
و بعضى گويند كه اعتماد بر صحّت خواب يوسف داشت .
و بعضى گويند مىدانست كه انبيا را به بليّات امتحان كنند و ليكن بفرح و گشايش نيز مشرّف گردانند .
گويند بعد از معاودت بصر ، نظر بر جبين بشير انداخت ، از وى پرسيد تو كيستى كه به اين خبر خجسته اثرم مبشّر گردانيدى ؟
گفت : من آن بشيرم كه از مادر تفريق نموده بفروختى .
گفت : لا جرم سزاى آن ديدم .
بيت
گر بد كردم مرا بدى پيش آمد * وين رنج و بلا و محنت از خويش آمد
هر زخم كه بر سينهء بيگانه زدم * ريشش بدل خسته درويش آمد