رِيحَ يُوسُفَ »
گفت پدر ايشان يعقوب به درستى و راستى كه من بوى يوسف مىشنوم
« لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ »
اگر نه شما مرا تكذيب كنيد و به خرافت منسوب داريد
« قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ »
گفتند آن كسان كه با وى بودند سوگند به خداى تعالى كه تو هم بر آن محبّت « 1 » ديرينه خودى .
نقل است كه چون يهودا متعهّد اين امر شد بتعجيل تمام اين هشتاد فرسنگ راه را پياده و پاى برهنه به اندك فرصتى طى كرده خود را بكنعان رسانيد و گويند كه هفت قرص نان زوادهء وى ؟ بود از غايت تعجيل و سرعت در سير مجال خوردن نداشت .
چنان كه هنوز چيزى از آن نان باقى بود كه بكنعان آمد و آنكه يعقوب از شنيدن بوى يوسف خبر باز داده بود تصديق آن نمود چنان كه حقّ تعالى فرمود :
« فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ »
پس چون بشارتدهنده آمد
« أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً »
پيراهن را بر روى پدر افكند و پدر از نابينائى برگشته بينا شد .
« قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ »
يعقوب گفت مر اولاد خود را كه مر او را نسبت به خرافت و ضلالت مىكردند كه نه من شما را مىگفتم كه من از خداى تعالى آن مىدانم كه شما نمىدانيد .
سؤال اگر كسى پرسد كه يوسف را از كجا معلوم كه ببوى پيراهنش بينائى پدر معاودت خواهد نمود ؟
جواب آنكه بوحى الهى معلوم كرده بود و جبرئيل مر او را خبر داده و نيز مىشايد كه يوسف به فراست معلوم كرده باشد كه مر يعقوب را قوّت باصره ضعيف گشته و از كثرت بكاء و تنكى دل سوادش به بياض مبدّل گرديده و ليكن هنوز بحدّ عمى نرسيده ، و چون حزن و اندوه ، انبوه گردد منجرّ بضعف بصر گردد و باز چون فرح و ابتهاج بافراط رسد آن ضعف مبدّل به قوه شود و آن نقصان از وى زائل شود ، اين احتمال موافق است كه مر قوانين طبيّه را .
هامش
( 1 ) - ح : محنت ديرينه خودى .