برآوردن ، مراد من مستمند برآرى بهتر .
رباعى
گر جرم ز بنده درگذارى بهتر * وان كرده چه ناكرده شمارى بهتر
روزى كه برآورى مراد همه كس * زان جمله مراد من برآرى بهتر
يوسف فرمود : اى زليخا آن نرگس دلربا و ديدهء بيناى تو كو ؟
گفت : در كار اشك خونپالاى تو شد .
گفت : آن چهرهء زيباى سيماى تو كو ؟
گفت : در سر كار و اندوه و غمهاى تو شد .
گفت : آنهمه ملازمان از بنده و آزادت كو ؟ آن لب خندان و دل شادان و نهاد نوشادت كو ؟
گفت : در كار مهر و محبت تو شد .
گفت : آن ناز و ثروت و نعمت بيكرانت كو ؟ آن گنج و خزينه و صندوق جواهر و زرينهء فراوانت كو ؟
گفت : همه فداى عشق و مودّت تو شد .
گفت : از آن همه چيزها كه در تحت تصرّف تو بود هيچ چيز باقى مانده ؟
گفت : به غير از محبّتى كه مرا با تو بود هيچ چيز وفادارى ننمود .
گفت : اى زليخا غبار غم و اندوه از آينهء دل بزداى كه آنچه مقصود است باقى است .
اى زليخا در آن محبّت هيچ قصورى و فتورى راه يافته است يا نى ؟
گفت : « هيهات هيهات » هر چه در عالم موجود است بمرور ايّام و ليالى پير و ناتوان گردد .