گر بريزى بحرها در كام دل * جرعهء باشد هنوز از جام دل
صد هزاران بحر در جانم پديد [ بديد ] * مىزند دل نعرهء هل من مزيد
تا بكى مخمور باشم ساقيا * « ليتنى اعطيت [ اعطيت ] كاسا باقيا »
باده ده تا قيد هستى بگسلم * پرده بگشا تا رخت بيند دلم
آه از آن حسنى كه بر اهل نظر * از پس صد پرده آمد جلوهگر
وه چه خواهى از من شوريده حال * يا بكش يكباره يا بگشا جمال
چند باشم با جمالت « 2 » منتسب * وز ظهور نور عرفان « 3 » محتجب
گه چه چنگم مىنوازى در كنار * گه چه شمعم مىگدازى ز انتظار
هر چه مىخواهى بكن بر جان من « 1 » من غلام تو ، توئى سلطان من
مقدمه - اى درويش موسى در بدايت احوال سكر بود زود به گفتار آمد
« أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ »
. خواجه ، محمّد مصطفى عليه الصّلاة و السّلام در نهايت سكر بود ، دم فروبست « لا احصى ثناء عليك » گفتند
« أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ »
چشم
هامش
( 2 ) - ح : با خجالت .
( 3 ) - ح : نور ايمان .
( 1 ) :گر بريزى بر زمين خون معين * جز گل شكرت نروبد از زمين