و ترا آن روز عذرى كه موافق واقع بود ، و دليلى كه بر صلاح عفت تو باشد ميسر نگردد ، ندانم تا از غرامت افعال ناپسنديدهء خويش چگونه بيرون آئى ، مگر كه هم كرم خداوندى افعال ناپسنديدهء ترا چنانچه يوسف بزليخا بازبست بشيطان لعين منسوب دارد كه
« الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ »
قوله تعالى
« وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها »
.
قومى از علما چون حسن بصرى ( رحمة اللّه عليه ) و غيره برآنند كه اين شاهد مردى بود بزرگ ، حكيمى كه شهادت وى مشتمل بود بر دليل عقلى بر صدق قول يوسف .
فامّا جمهور مفسران برآنند كه آن كودك بود ، عمزادهء زليخا بود ، بقولى چهل روزه بود و بقولى سهماهه « تمليخا » نام ، در گهواره بود و زليخا او را به فرزندى اختيار كرده بود ، جبرئيل را فرمان آمد تا در دهان وى در دميد ، تا آن كودك به سخن درآمد .
و روايتى آنست كه چون يوسف گفت
« هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي »
عزيز گفت : اى يوسف صدق دعواى تو مگر به بيّنه ظاهر گردد .
يوسف گفت : در آن خانه هيچكس نبود كه گواهى او تواند نمود ، همين كودك شيرخواره بود ، پس اگر ملك تعالى خواهد كه برائت ساحت من از اين فعل ناپسنديده ظاهر گرداند قادر است كه زبان اين كودك را به شهادت گويا گرداند ، فى الحال جبرئيل آمد و در دهان كودك دميد و يوسف را بشارت داد ، يوسف روى بعزيز آورد و گفت :
اى عزيز احوال از اين كودك معلوم كن .
عزيز روى به كودك آورده گفت : گناه كدام يك از اينها است .
كودك گفت : مرا غمّازى نفرمودهاند به بين كه شكاف پيراهن از كدام جانب است .
نكته - اى درويش كودك از اهل زليخا بود
« وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها »
بگواهى كه به راستى از براى يوسف ادا كرد اهل يوسف آمد ، كسى كه گواهى به وحدانيت حقّ تعالى داده باشد هر چند اهل معصيت بوده باشد اگر از جملهء اهل اللّه گردد چه عجب .