تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
ما مىكوشيم و ديگران مىكوشند * تا بخت كه را بود كه را خواهد دوست « 1 »
و در بعضى از قصص آورده‌اند كه چون موكب شريف يوسف بيك فرسنگى مصر رسيد ، منادى غيب از فضاى هوا ، ندا در داد كه اى مصريان مر شما را تهنيت باد ، كه مهمان عزيزى بشما اقبال مىنمايد كه برداشتهء نظر لطف حق است ، و هم آراسته نظر قبول خلق ، در سيرت بر فرشته سابق است ، و در صورت به جن و انس فايق ، فرخ جمالى است كه هر كه در وى نگرد شاد گردد ، و هر غم‌زدهء كه ديدار وى بيند از غم آزاد گردد . گويند چون اين ندا باستماع سكان اوطان مصر رسيد همهء مردان و زنان از پير و جوان باستقبال وى بيرون آمدند و منتظر قدوم اجلال « 2 » وى مىبودند ، تا از دور گرد سواران پيدا شد ، و يوسف در ميان ايشان بر شكل ماه تابان كلاه مذهّب بر سر و دواجى ملمع در بر ، رخساره چون آفتاب تابان ساطع ، و انوار حسن و جمال با كمال از جبين مبينش لامع ، و دو ياقوت سرخ از بناگوش آويخته ، و گونه گونه الوان از سمن و نسترن و ارغوان بر هم ريخته ، چون نظر خلق بر جبين « 3 » وى افتاد ، همه واله و حيران بيخودانه در پيش وى بسجود افتادند ، يكى مىگفت ملكى است از آسمان فرود آمده و ديگرى مىگفت روحى است از عالم ارواح بدين جهان نزول فرموده . بر حسب تفاوت نظر هر كسى از وى به نوعى خبر مىدادند .

[ شيفته شدن مصريان بجمال بىمثال حضرت يوسف ]

القصه - مصريان در ركاب آن سلطان خوبان روان تا به دروازهء مصر رسيدند گويند لمعات بارقات جمال يوسف بر نور آفتاب فايق « 4 » آمد ، و رايحهء فايحه‌اش با نسيم صبا همراه گشته تمامى ارجا مصر را از طيب رايحهء خويش معطّر گردانيد ،
هامش
( 1 ) - ح : كرا خواهد بود . ( 2 ) - الف : آن صاحب اقبال مىبودند . ( 3 ) - الف : مبين آن حضرت . ( 4 ) - ح : غبرا .