پاى ايشان بوسها مىداد ، و هر چند تضرّع نمود مطلقا در رحمتى بر روى او نگشودند « 1 » .
و لطيفهء شفقتى در حق وى مبذول ننمودند ، و يوسف ايشان را به دعاى خير امداد نموده فرمود « سلّمكم اللّه تعالى و ان عزّلتموني ، حفظكم اللّه و ان ضيّعتمونى لاخذ لكم اللّه و ان ترجمونى » « 2 » .
* * *
يا رب كه ز عشق تو چها ديده دلم * چندين غم محنت و بلا ديده دلم
يا رب كه ترا هيچ غمى نايد پيش * هر چند كه از تو صد بلا « 3 » ديد دلم
پس با دل شكسته و خاطر خسته بازگشت و به كاروان رسيده ، بر شترش نشاندند ، و بتعجيل تمام روى بمصر نهادند و يوسف برنج غربت و ذلّ عبوديّت ، تن نهاده در فراق پدر مىناليد و قطرات حسرات از ديده مىباريد ، و در اثناى آن حالت بمقابر آل يعقوب كه مشهد مادر وى بود رسيد خود را از بالاى شتر افكنده ، افتانوخيزان بسر تربت مادر آمده خاك راحيل را در كنار گرفت و به امثال بىكسان « 4 » كلماتى ترنّم مىنمود كه مضمون وى اين بود كه اى مادر مهربان ، سر از خاك تيره بردار ، و نظر بر احوال فرزند خود گمار ، ببين كه چگونه بانواع بليات مبتلا است و گرفتار اصناف « 5 » رنج و عناست ، يا « امّاه » كاش مرا مىديدى ، كه چگونه پيراهن از برم كشيدند ، و به آسيب طپانچه رخساره مرا رنجه گردانيدند و
هامش
( 1 ) - د : نگشادند .
( 2 ) - د : و ان ضيعتمونى لا خذلكم اللّه و ان لم ترجمونى . ح - و ان اعتزلتمونى حفظكم اللّه و ان ضيعتمونى .
( 3 ) - د - ح : صد جفا ديده دلم .
( 4 ) - د : بدون بىكسان .
( 5 ) - د : اصناف .