اگر روا بودى كه در دار فنا مرا كسى بديدى ، حجاب برداشتمى ، تا بندگان مرا بديدى و بدانستى كه هر كرا چون من خدائى باشد ، نسزد التفات به غير من كند .
للشيخ الرومى « 1 »
چيست آن شهريار در پرده * شهر پرشور و يار « 2 » در پرده
همه گلها ازو شكفته و باز * رخ او غنچهوار در پرده
از پس پرده جمله حيرانند * نيست كس را گذار در پرده
همه را رخ به خون ديده نگار * نيست كس با نگار در پرده
از برون گر هزار بينى نيست * جز يكى زان هزار در پرده
هم توئى پرده « 3 » و بصيرت تو * خويشتن را مدار در پرده
پردهء خويش را بسوز و ببين * دوست را آشكار در پرده
هر كه او اختيار خود بگذاشت * رفت بىاختيار در پرده
اى درويش اگر پادشاه عالم تعالى و تقدّس نقاب عبرت « 4 » از حقيقت جمال يوسف برداشتى نه برادران را زهرهء فروختن بودى و نه مالك را طاقت خريدن .
كذلك اگر ملك تعالى حجاب جلال از چهرهء جمال برداشتى ، نه عاصى را ياراى آزار بودى و نه مطيع را طاقت كردار .
در حقايق سلّمى نقل از امام جعفر صادق مىكند ، كه از بيع برادران مر يوسف را بثمن اندك تعجّب منماى كه معامله تو ازين عجبتر است ، كه تمامى حظوظ آخرت را به اندكمايهء مايهء از حظوظ دنيويه بلكه بشهوتى از تمتعات نفسانيه مىفروشى و به شآمت اين معاملهء خاسره از دولت رضا و سعادت لقاى حق تعالى محروم مىگردى .
و از ابن عطا منقولست : كه فرمود برادران دشمنان يوسف بودند او را به بهاى ارزان فروختند ، تو كه نفس خود را دوست مىدارى با آنكه به ثمن غالى و قيمت
هامش
( 1 ) - د : اوحدى .
( 2 ) - د : ديده .
( 3 ) - ح : سيرت تو .
( 4 ) - د : عبرت .