شود و مرد حاضر بود بازنگريست وى را بديد گفت : هذا و اللّه ذاك الرّجل ؛ بخداى كه آن مردانيست « 1 » .
دغفل شيبانى « 2 » گفت : چون شدّاد عاد هلاك شد و آنان كه با وى بودند بصيحه ؛ وى را پسرى بود بحضرموت نام او مرثد بن شدّاد او را بر ملك خليفه كرده بود بيامد و پدر را برگرفت و با حضر موت آورد و وى را بصندل « 3 » و كافور بيندود و در غارى برد و بر تختى از زر خوابانيد هفتاد حلّهء منسوج بشوشهاى زر بر وى افكند و لوحى بزرگ از زر زير بالين وى بنهاد و اين بيتها « 4 » بر وى نقش كرد .
هامش
( 1 ) - آقاى الهى قمشهء دام مجده در ذيل اين قصّه گفته ( ج 10 چاپ دوّم ؛ ص 285 ) :
« اين بهشت شدّاد دروغى است كه اين مرد كوتاه سرخ مو با كعب الاحبار يهودى در تفسير آيه در بافتهاند تا در نزد معاويه بمقامى رسند در اخبار اهلبيت عليهم السلام خبرى از اين بهشت نيست » .
نگارنده گويد : در أواسط مقدّمهء تفسير راجع به اين قبيل قضايا بطور عموم و نسبت به اين قضيّه بطور خصوص بيانات مفصلّى ايراد كرديم و آنچه لازم بوده و حقّ مطلب است در آنجا گفتيم هر كه طالب باشد به آن جا يعنى مقدّمه كه در آغاز مجلّد اوّل طبع شده است ( ص لد - لز ص 34 - 37 ) مراجعه كند .
( 2 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « شعبى گفت : از دعبل الشيبانى » ؛ فيروز آبادى در قاموس گفته : « دغفل بن حنظلة النسّابة من بنى شيبان » خزرجى در خلاصهء تذهيب الكمال گفته ( ص 95 ) : « دغفل بمعجمة كجعفر بن حنظلة الشّيبانىّ الذهلىّ مخضرم عالم بالنسب له حديث عنده و عنه الحسن و ابن سيرين قتل سنة ستّين » ابن الاثير در اسد الغابه گفته ( ج 2 ؛ ص 132 ) : « دغفل بن حنظلة الشّيبانىّ نسّابة العرب من بنى عمرو بن شيبان و هو سد و سىّ ذهلى روى عنه الحسن و ابن سيرين مختلف فى صحبته قال احمد بن حنبل : لا أرى لدغفل صحبة و قال البخارىّ : لا يعرف لدغفل أنّه أدرك النبىّ ( ص ) أخبرنا أبو الربيع ( تا آخر كلام او ) » .
( 3 ) - در نسخ تفسير ابو الفتوح ( ره ) و در غالب نسخ اين تفسير : « صبر » و در بعضى نسخ « سدر » .
( 4 ) - شبيه بمضمون اين ابيات است اين قطعهء منظوم كه چاپكسوار ميدان سخنورى و يكّهتاز عرصهء نصيحت گسترى واعظ قزوينى قدّس اللّه تربته در اوايل كتاب شريف أبواب الجنان كه باتّفاق أهل فنّ تاكنون نظير آن به زبان فارسى در موعظه تأليف نشده است بعد از ايراد بيانات شيوا و نصايح دلنشين زيبا بنثر از اثر طبع خود اين منظومه را آورده :دلا يكدم از خواب بيدار شو * ز سر مستى كبر هشيار شوبعبرت نظر كن سوى رفتگان * كه فردا شوى عبرت ديگرانبزرگى كه سودى بگردون سرش * نگه كن كه چون خاك شد پيكرشز آغوش همخوابهء شوخ و شنگ * كشيده است گورش در آغوش تنگگرفتم خبر از جم و جام او * كه شد تلخ آخر از آن كام اوسكندر كه صد سال عالم گرفت * چه سان مرگش آخر بيك دم گرفتكجا رفت بهرام و گورش كجاست * بصحرا نظر كن كه گورش كجاستكجا رفت پرويز و آئين او * كجا رفت آن عيش شيرين اوچه شد شوكت و شأن افراسياب * نشان زو ندارد جهان خرابچه شد زال زر آن يل شير گير * چه سان كرد زال سپهرش اسيرتهمتن كه كردى ازو شير رم * پلنگ أجل چون دريدش ز همگر آمد برون بيژن از چاه بند * اجل باز در چاه گورش فكندز دور زمان نگذرد اندكى * كه خواهى تو هم بود از ايشان يكى