نداشت زيرا داراى عزم نبود و فراموش كرد ! برخى گفتهاند آدم عمدا مرتكب گناه نشد و عزم ارتكاب هم نداشت ولى شيطان او را فريب داد !
سوره 20 آيه 116
116 -
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ .
آيه . نخست آثار عنايت ازلى در حقّ آدم صفى آن بود كه خداوند به كمال قدرت خويش مشتى از خاك زمين برگرفت و آن را در قالب تقويم نهاد ، پس از آن در تخمير تكوينى آورد ، پس شاه روح را در بالش نهاد او بنشاند ، پس منشور خلافت او در زمين برخواند و نامهاى موجودات را به قلم لطف بر لوح دل او ثبت كرد ، آنگاه مقدّسان حظيرهء قدس را فرمود تا او را سجده كنند . اين همه منزلت و مرتبت نه در شأن گل بود كه آن سلطان دل را بود !
لطيفه : خداوند پس از آفرينش آدم از خاك لطيفهاى از لطائف الهى و سرّى از اسرار پادشاهى در سويداى دل آدم به وديعت نهاد و چون فرشتگان آن بزرگى را دربارهء او ديدند ، ارواح خود را نثار آستانهء مقدّس خاك كردند .
پير طريقت گويد : اى جوانمرد ، آدم تا وقتى قالب قدرت نديده و در پردهء صنع لطف نيامده و نور سرّ علم بر او نتافته و سرّ مواصلت و حقيقت محبّت به او روى ننموده بود ، خاك بود . اكنون كه آن معانى ظاهر گشت و اين درّ حقايق در دل وى نهادند ، او را خاك مگو كه او را پاك گو ! و او را لؤلؤ مكنون گو . اگر كيميا كه ساختهء خلق است مىشايد كه مس را زر كند ، چرا محبّتى كه صفت حقّ است نشايد خاك را از تيرگى پاك و تاج تارك افلاك كند ! اگر از گلى كه سرشتهء تو است گل آيد ، چه عجب . گر از گلى كه سرشتهء خدا است دل آيد كه :
قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي !
كه اين همه شأن و مرتبت نه در شأن آن گل بود كه آن سلطان دل را بود ! چه كه روح ، سرّى از اسرار پادشاهى و لطيفهاى از لطائف خدائى و معنى از معانى غيبى است !
سوره 20 آيه 121
121 -
وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى .
آيه . پيرى از پيران طريقت را پرسيدند : آدم صفى با آن همه دولت و منزلت و رتبت كه نزد خدا داشت ، چه حكمت بود كه عصيان و غوايت دربارهء او فرمود ؟ پير بر زبان حكمت و بر ذوق اهل معرفت پاسخ داد كه : تخم محبّت در زمين دل آدم افكندند و از كاريز ديدگان آب حسرت برو گشادند و آفتاب اشراق
( وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ )
بر آن تافت ، تخم قابليّت روئيدن يافت و هواى فراموشى
( فَنَسِيَ ) *
او را در صحراى بهشت بپرورد ! و آفتاب بىعزمى
( وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً )
آن را خشك كرد و به داس گزينش
( ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ )
بدرود ، آنگاه به آفتاب توبه و هدايت
( فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى )
او را پاك كرد ، آنگاه خواست كه او را به آتش پخته گرداند ، تنورى از سياست
( وَ عَصى آدَمُ )
بتافت و آن قوّت عشق در آن تنور پخته كرد و هنوز مزهء آن خوراك به مذاق آدم نرسيده بود كه زبان نياز برگشاد كه :
( رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا )
! اين بود كه از بهشت مأمور دنيا گشت !
گفتهاند ، آدم را دو وجود بود ، وجود اوّل دنيا را بود نه بهشت و وجود دوّم بهشت را باشد نه دنيا ، بدينگونه كه ابتدا فرمان آمد كه اى آدم از بهشت بيرون شو و به دنيا رو ، و تاج و كلاه و كمر در راه عشق درباز ، و با درد و محنت بساز ، آنگاه تو را به اين وطن عزيز و مقام بقا با صد هزار خلعت لطف و انواع كرامت باز رسانيم ! ! آنگاه فردا است كه آدم را بينى با ذريّت خود كه در بهشت مىرود و فرشتگان به تعجّب مىنگرند و مىگويند : اى آدم ، بيرون آوردن تو از بهشت ، پردهء كارها و سرّ رازها است ، زيرا صلب تو هزاران نقطهء پيغمبرى است ، پس رنجى برگير و تا روزى چند ، گنجى برگير ! !
چنان كه مصطفى را فرمود : ما مكّيان را برگماشتيم تا تو را از مكّه بيرون كنند و فرموديم تا به مدينه هجرت كن و جامهء غربتپوش ، اين همه تعبيه براى آنست كه روزى تو را با ده هزار مرد تيغ زن به مكّه بازآريم تا صناديد قريش تعجّب همىكنند و گويند اين مردى است كه تنها از مكّه بيرون شد و كارش به كجا رسيد !
لطيفه : پس اى آدم ، اگر تو را از بهشت همراه مار و ابليس به دنيا فرستاديم ، در صحبت رحمت و مغفرت و بدرقهء اقبال و دولت باز آورديم و اى محمّد اگر تو را در اين خاكدان و منزل اندوهان ، چند روزى به فراق مبتلا ساختيم و در صحبت نفس امّاره بداشتيم در آخر به صحبت رضا و خطاب
( ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ )
به نفس مطمئنّه ، تو را به جوار رحمت و كرامت خود آورديم .