67 -
قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً .
خضر گفت : تو با من شكيبائى نتوانى !
68 -
وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً .
خضر گفت : چگونه شكيبائى كنى بر چيزى و كارى كه به دانش آن نرسى ( و عاقبت آن ، كار ناپسنديده را بينى ) .
69 -
قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً .
موسى گفت : مرا شكيبا خواهى يافت اگر خدا بخواهد و از تو نافرمانى نكنم و سرنكشم .
70 -
قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً .
خضر گفت : اگر مىخواهى بر پى من آئى و مرا پيروى كنى پس از هيچ چيز از من پرسش مكن تا من براى تو نو به نو بگويم كه چه بود و من چه كردم .
71 -
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً .
پس هر دو به راه افتادند تا آنكه بر يك كشتى سوار شدند و خضر كشتى را سوراخ كرد ! موسى تاب نياورده گفت : كشتى بشكستى تا مردمان آن را به آب اندازى ! كارى سخت شگفت و بر دل گران كردى !
72 -
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً .
خضر گفت : نگفتم كه تو نمىتوانى با من شكيبائى كنى !
73 -
قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً .
موسى گفت : مرا به آنچه فراموش كردم مگير و در كار من دشوارى بر من مكن .
74 -
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً .
پس چون راه افتادند نوجوانى را ديدند كه خضر او را بكشت ، موسى طاقت نياورد و گفت : آيا نفس پاك و بىگناهى را بىقصاص بر او كشتى ؟ كارى ناپسنديدهتر از پيش كردى !
جزو شانزدهم :
75 -
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً .
نگفتم تو با من شكيبائى نتوانى !
76 -
قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً .
موسى گفت : از اين پس اگر از تو چيزى پرسم با من يار مباش و صحبت مكن ، تو از طرف من به عذرخواهى رسيدى ( كه از من جدا نشوى ) .
77 -
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً .
پس باز به راه افتادند تا آنكه به شهرى رسيدند و از مردمان شهر خوردنى خواستند ، مردم از مهماننوازى ايشان بازنشستند ( و خوراكى به آنها ندادند ) و در آنجا ديوارى بود كه در شرف افتادن بود و خضر آن را بر جاى نهاد ! موسى گفت : اگر مىخواستى ( از اين مردم كه به ما غذا ندادند ) پاداش مىگرفتى ؟ .
78 -
قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً .
خضر گفت :
اينجا محلّ جدائى ميان من و تو است پس اكنون تو را خبر كنم از آنچه شكيبائى بر آن را نتوانستى !
79 -
أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً .
امّا كشتى ( كه سوراخ كردم ) از آن قومى درويشند كه با آن در دريا كار مىكنند و به غلّه مىدهند ، خواستم او را عيبدار كنم چون در راه ايشان پادشاهى بود كه آنچه كشتى بىعيب مىديد ، به ناحق مىگرفت !
80 -
وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً .
امّا نوجوان پدر و مادرى با ايمان داشت پس ترسيدم كه ناپاكى و سركشى فرا سر ايشان نشاند اين بود كه او را كشتم .