تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
54 -
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ .
ملك مصر گفت : يوسف را به من آريد تا خاصهء خويش گيرم ، چون او را آوردند و با او به سخن پرداخت گفت : تو امروز نزد ما پايگاه استوار و جايگاه ايمن و پسنديده دارى ! 55 -
قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ .
يوسف گفت : مرا بر خزانهء زمين مصر برگمار كه من آن را نگاهدارندهء دانايم . جزو سيزدهم : 56 -
وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ .
همچنين يوسف را پابرجاى ساختيم و در آن زمين جايگاه داديم تا هرجا كه بخواهد جاى گيرد ، ما رحمت خود را به هر كس بخواهيم مىرسانيم و مزد و پاداش كسى را بىهوده تباه نكنيم . 57 -
وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ .
و به راستى كه مزد آن جهان بهتر است براى كسانى كه ايمان آوردند و از بد پرهيزيدند .

( تفسير ادبى و عرفانى )

53 -
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي .
آيه . يوسف وقتى گفت : من در پنهانى خواجه‌ام خيانت به او نكردم ، توفيق و عصمت از حق ديد و باز چون گفت : من خود را از گناه تبرئه نمىكنم ، تقصير در خدمت خود ديد . آن يكى بيان شكر توفيق ، و اين يكى بيان عذر تقصير است . و بنده بايد كه پيوسته ميان شكر و عذر گردان باشد ، هرگاه كه با حق نگرد نعمت بيند بنازد و در شكر بيفزايد ، و چون با خود نگرد گناه بيند بسوزد و به عذر پيش آيد . به سبب آن شكر مستحقّ زيادت گردد ، و به علت اين عذر مستوجب مغفرت شود . پير طريقت از اينجا گفت : خدايا ، من گاهى به خود نگرم ، گويم از من زارتر كيست ؟ گاهى به تو نگرم ، گويم از من بزرگوارتر كيست ؟
گاهى كه به طينت خود افتد نظرم * گويم كه من از هرچه در عالم ، بترم
چون از صفت خويشتن اندر گذرم * از عرش همى به خويشتن در نگرم
عارفى بزرگوار را ديدند از مردم عزلت گرفته و در گوشهء مسجد تنها نشسته و ذكر حق را مونس خود كرده ، خلوتى كه جوان‌مردان در بساط انبساط خيمهء
( وَ هُوَ مَعَكُمْ )
با حق بوده ، به دست آورده ! دوستى فرارسيد او را تنها بديد ، به ديدار وى تبرّك گرفت و پيش او بنشست . عارف پرسيد اى برادر چه تو را بر آن داشت كه درين خلوت ما زحمت آوردى ؟ بسيار فارغى كه به ما مىپردازى ! درويش دوست گفت : معذورم بدار كه من ندانستم و از وقت و وجد تو بىخبر بودم ، اكنون از وقت خويش ما را خبرى بازده و از روش خويش نكته‌اى برگوى تا از صحبت تو بىبهره نباشم . عارف گفت : آنچه تو را سزاست بگويم ، بدانكه عارف را از گزاردن شكر نعمت‌بخش و از عذر خواستن لغزش خويش ، با ديگرى پرداخت نيست ، و در دل وى نيز چيزى را جاى نيست ، گاهى به خود نگرم عذر گناه خواهم ، گاهى به دو نگرم شكر نعمت گزارم . آن‌گاه رو سوى آسمان كرد گفت : خدايا ، كه آن طاقت دارد كه به خود شكر نعمت تو كند ؟ و آن كيست كه به سزاوارى تو تو را خدمت كند ؟ خداوندا ، مغبون كسى كه بهرهء او از دوستى تو گفتار است ! و او را كه در اين راه ، جان و دل به كار است با وصل تو او را
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 483 | احمد بن محمد ميبدى