صدف درّ عشق باشد ، ديگران همه از راه خلق آمدند و او از راه عشق آمد ، از آدم تسبيح و تقديس بيش نبود و كار او يك رنگ بود ، عجايب خدمت و ذخائر مودّت و لطائف محبّت به وجود آدم پيدا شد كه بوقلمون تقدير بود !
اين رسم قلندرى و اين آئين قمار * در شهر ، تو آوردى اى زيبا يار .
. . . ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ .
آيه . فرشتگان را فرموديم تا آدم را سجود كنيد ، سرّش آنست كه فرشتگان به چشم تعظيم در آن عبادت بىفترت خود مىنگريستند ، و تسبيح و تقديس خداى خويش را وزنى تمام مىنهادند ، جلال احديّت و جناب جبروت عزّت استغناء خود را از طاعت همه به ايشان نمود و گفت : برويد آدم را سجده كنيد و آن سجود را به حضرت عزّت ما بس وزنى منهيد ! هنوز رقم وجود بر موجودات نكشيده بوديم كه جمال ما شاهد جلال ما بود ، ما خود به خود خود را بسنده بوديم ، امروز كه خلق آفريديم همان عزيزيم كه بوديم ، از ايمان و طاعت حدثان ، جلال بىزوال را پيوندى درنبايد .
لطيفه : آدمى جسم است و جان و آنچه وراى جسم و جان است از آن عبارت نتوان .
مكن در جسم و جان منزل ، كه اين دون است و آن و الا * قدم زين هر دو بيرون نه ، نه اينجا باش و نه آنجا !
جسم را گفت :
خَلَقْناكُمْ ،
جان را گفت :
صَوَّرْناكُمْ
و اين جانهاى خلايق از هزاران پرده برآوردند ، پردههاى نور و پردههاى ظلمت ، آنچه نور است تخم كلمهء طيّبه است و آنچه ظلمت است تخم كلمهء خبيثه است و آنگاه به خاك بپوشيده و خاك پردهء همه گشته ، گوئى در اين جمله خزاين اسرار كيست ؟ و آن درّ مكنون تعبيهء دربار كيست ؟
با هر جانى به غمزه رازى دارى * بر شارع هر دلى جوازى دارى !
. . . فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ .
آيه . در دور آدم صفى ، آفتاب عزّت دين از برج شرف خود بتافت هركسى به نقد خويش بينا شد و هركس نقد خويش بر محك زد ، فرشتگان به نقد ( نسبّح لك ) بينا شدند و ابليس مهجور به نقد
( أَنَا خَيْرٌ )
بينا شد ، آنجا خارى بود محقّق ، و گلى بود مزوّر ، گل بكند و بينداخت و خوار بماند در ديدهء پنداشت ! و زبان حالش اين است :
گلها كه من از باغ وصالت چيدم * درها كه من از نوش لبت دزديدم
آن گل همه خار گشت در جان رهى * وان در همه از ديده فروباريدم
آن مهجور مطرود پندارى با خود درست كرده بود كه در كان او زر است و خود كبريت احمر است ! ولى چون نقد خود بر محك آدم صفى زد نقدش قلب درآمد ! و در وصف او آمده .
در ديده رهى ز تو خيالى بنگاشت * بر ديدن آن خيال عمرى بگذاشت
چون طلعت خورشيد عيان سر برداشت * در ديده هوس بماند و در سر پنداشت
در خبر است كه : ابليس پدر شيطانها است كه زاد ولد دارند و از نر و ماده توالد مىكنند و نمىميرند و جانّ پدر جن است كه زاد ولد دارند و توالد و تناسل مىكنند و مىميرند ، ولى فرشتگان نر و ماده ندارند و توالد نمىكنند و نمىميرند !
ابليس به پنج چيز مستوجب لعنت و مهجور درگاه بىنيازى است و آدم برعكس او به پنج چيز مستحق كرامت و نور هدايت است .
1 - ابليس به گناه خويش اعتراف نكرد و كبر او مانع شد ولى آدم به گناه خويش اعتراف و به عجز خود اقرار كرد .
2 - ابليس از كردهء خود پشيمان نشد و عذر نخواست ولى آدم از كردهء خود پشيمان شد و عذر خواست و تضرّع كرد !