بدان كه كثرت زبد و كبر اجزاء آن و بطؤ انطفا و انشقاق آن دلالت بر غلظت و لزوجت مادّه و كثرت ريح مىنمايد . و لهذا زبدچنينى در امراض گُرده ، ردى و منذر به طول مرض است .
و ببايد دانست كه سبب حدوث زبد مطلقاً ، مخلوط گشتن جسم لطيف سيال است كه از شأن آن صعود باشد با رطوبت ، بعد [ از ] انقسام به اجزاء صغار به حيثيتى كه نتواند هر يك از آنها از ديگرى منفصل گردد . و چون در پوشد آن رطوبت ، همهء آن جسم لطيف را به نحوى كه محيط بدان گردد و ممكن نباشد آن جسم را كه خرق نمايد و منفصل گردد از آن به طريق صعود و نيز ممكن نباشد آن رطوبت مزبوره كه خرق نمايد و منفصل گردد از آن جسم لطيف و راسب و ته نشين گردد .
پس بالضرورهء جسم مذكور در جوف رطوبت محصور خواهد بود و سبب حدوث زبد در بول اختلاط رطوبت است با هواى محصوره در قاروره و يا ريح متولد در بدن خارج با بول به جهت آن كه مجراى بول چون منطبق است بعض آن بر بعضى و متزرق و بدرقه مىباشد با بول ريحى براى تفتيح مجرا و توسعه آن و دفع بول تا آن كه به سهولت خارج گردد .
و بدان كه زبد به لفظ مطلق به عرف اطباء چيزى را نامند كه اجزاء آن ريزه در هم باشد و آنچه اجزاء آن بزرگ حبابى باشد آن را عبب بضم عين مهمله و به دو باء موحده اول مضمومه و نفّاخات نامند .
زبد ، بر سه نوع است :
يكى : آن كه از اختلاط اجزاءِ مائيه و رطوبات با اجزاء هوائيه به هم رسد . و اين ، زبدى است كه در آب هنگامى كه از بلندى به زير ريزد به هم رسد و مجتمع گردد بر بالاى آن .
دوم : آن كه از اختلاط رطوبت با ريح به هم رسد . و اين ، زبدى است كه در براز با قراقر بروز مىنمايد .
سوم : آن كه از اختلاط رطوبت با ريح به هم رسد ؛ مانند زبدى كه بردهن مصروع و مخنوق ظاهر گردد ؛ به جهت آن كه حرارت باطنيه در اوّل ، رطوبات مجتمع در دماغ و حوالى فم او را گداخته و با هواى مستنشق آميخته ، به صورت كف مىگردد بر دهان او . و
خلاصة الحكمة ( فارسى ) — صفحة 705
مساهمون: محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
ص٧٠٥