و گرمى « 1 » آن موضع ، باعث تحليل اخلاط و ذوبان آنها است و قابل تحليل و ذوبان از اخلاط نيست مگر الطف آنها . و الطف اخلاط صفراء است و بعد از آن خون . و چون مختلط به مائيت گشتند و متراكم شدند به سبب كثرت خود ، لا محاله سرخ مىگردد رنگ بول .
و نيز بلغم محتبس در آن عضو ، به سبب تأثير حرارت متوجّه به سوى آن ، آن را متعفّن مىگرداند . و عفونت ، باعث حدوث اندك صفرتى است در آن . و اين صفرت چون متكاثف گردد سرخ مىنمايد ؛ مانند آن كه صفرت شديد بسيار چون جرم آن متكاثف گشت سياه مىنمايد .
و نارى حادث از صفراء دلالت آن بر حرارت ، از احمر اقطم حادث از غلبه خون زياده است جهت آن كه حرارت صفراء اشد و اقوى است از حرارت خون و همچنين احمر ناصع ، دلالت آن بر حرارت به طريق اولى زياده است به جهت آن كه حدوث آن از صفراء نمىباشد مگر هنگامى كه در صفراء احتراقى و يا تكاثفى به هم رسد ؛ به جهت آنكه رنگ صفراء طبيعى احمر ناصع است و اين چون مختلط « 2 » گردد به مائيت متغير مىگرداند رنگ آن را از آن حمرت پس لا بد است كه باشد عروض آن از احتراق و يا از تكاثف ، كه زياده گردد رنگ آن اخلاط از آن حمرت و يا آن كه شكسته گردد به اختلاط مائيت و عود نمايد به سوى حمرت ناصع . و از اين جهت مىباشد حرارت آن اقوى از جميع اصناف اصفر .
و « ابن ابى صادق » بر آن رفته كه : حرارت آن كمتر است از نارى . مگر آن كه زمان مرض آن اطول و اسلم است ؛ به جهت آن كه دلالت بر كثرت خون در بدن مىنمايد ؛ پس مىباشد به سبب غلظت ، حدّت و حراقت آن كمتر و از اين جهت مىباشد حرارت آن نارى .
[ دلالات بول احمر ]
و ببايد دانست كه : بول احمر رقيق ، دليل طول مرض است . و بول احمر غليظ بى رسوب كه طافى نگردد ، دليل هلاكت است . و بول احمر كه رسوب آن نيز احمر باشد ،
هامش
( 1 ) . ب : ( گرمى ) حذف شده .
( 2 ) . الف : مختلف .