انسان براى آن شده است و آن ، « هيأتى است بدنى كه صادر گردد از انسان با آن تمامى افعال آن بر مجراى طبيعى [ و ] صحيح و سالم [ و [ خالى از خلل و نقصان » .
و مرض ، « هيأتى است بدنى ضدّ و مخالف هيأت صحّت ، خارج از مجراى طبيعى كه با آن برسد افعال صادره از بدن را لذاتها « 1 » نه به واسطهء امرى ديگر ، ضرر و سقم كه بر مجراى طبيعى غير خالص از آفات صادر نگردد » .
و حالت واسطه - بنا بر رأى « جالينوس » - : « هيأتى است كه نه جميع افعال صادره از انسان صحيحِ سليم باشد ، و نه جميع آنها سقيم و مختلّ « 2 » - به معنى لغوى - و اين :
[ يا ] به اعتبار انتفاء بودن هر دو در « 3 » غايت است ؛ مانند حال مشايخ و اطفال و ناقهين ؛ به اعتبار انحاط و نقصان و حرارت غريزيه و منغمر بودن آن تحت رطوبت غريبه با وجود بقاء اعضاء و مزاج به حال خود .
و امّا اطفال به اعتبار ضعف اعضاء و قوا و انغمار حرارت غريزيه و غريبه نيز . و ناقهين به اعتبار ضعف قوا و ارواح و لاغرى اعضاء به سبب مقاسات با مرض ؛ خصوصا كه مدّتى [ طول ] كشيده باشد . كه اين هر سه بر هيأت فاضله نيستند و ضرر در افعال ايشان محسوس مىگردد ؛ خواه خود عليل احساس نمايد و يا ديگرى ؛ زيرا كه مراد از احساس ، اعمّ است تا نقضى وارد نگردد ؛ مانند قولنج و سكته .
و يا : به اعتبار اجتماع « 4 » هر دو با هم است در يك وقت و يا در دو عضو ؛ مانند « اعمى » كه چشم آن مريض است و ساير اعضاء آن سليم ، و يا در عضو واحد . و يا : از دو جنس متباعد ؛ مانند صحيح المزاج مريض التركيب ، و يا در دو جنس متقارب ؛ به آن كه باشند داخل تحت جنس تركيب ؛ مانند صحيح الخلقة مريض المقدار ، و يا تحت جنس مزاج ؛ مانند صحيح در كيفيتينِ فاعلتين كه حرارت و برودت باشند و مريض در منفعلتين كه رطوبت و يبوست باشند .
هامش
( 1 ) . الف : لذتها .
( 2 ) . ب : محل .
( 3 ) . الف : ( در ) حذف شده .
( 4 ) . الف : اعتبار و اجتماع .