شير نر و طيور شكارى نر . و هر حيوانى كه دل آن بزرگ و حرارت آن كم باشد ، خائف و جبون و نامرد مىباشد ؛ مانند خرگوش .
بدان كه قلب ، تحمّل ايذا و الم « 1 » ندارد و لهذا اندك المى و ايذايى كه بدان رسد ، جميع افعال بدن مختل مىگردد و به زودى هلاك مىشود ؛ چنان چه [ در ] « مدقوق » كه اندك گرمى كه به قلب رسيد و قلب را گرم گردانيد ، حمّى دقى به هم مىرسد و اگر به زودى تدارك آن نشود ، هلاك مىگرداند .
و دليل اين [ امر ، اولا ] مشاهده است . و [ دوم ] ، آن كه حيوانات را بعد از ذبح و شكافتن جوف آنها ، آفات در جميع اعضاء آنها مشاهده مىگردد مگر در دل كه عروض آفت بدان ، مصاحبِ مرگ و « مع » است قِبَل تأثير آفت بدان . و دلِ بعضى حيوانات را كه ديده مىشود كه بعد از ذبح و بر آوردنِ جوف آن تا مدّتى متحرّك است ، يحتمل كه به سبب قوّت و غلظت روح آن باشد كه دير به تحليل مىرود و فانى مىگردد .
و امّا تشريح ريه
به كسر راء مهمله و فتح ياء مثنّاهء تحتانيه و ها ، كه به فارسى ، « شش » نامند .
جسمى است مركّب و مؤلّف از : لحمِ رخو متخلخل هوائى الجوهرِ مخلوق از خون رقيق لطيف به رنگ گل سرخ ؛ به جهت رنگ مادّهء آن ، و از شعبِ غضاريف كه « قصبهء ريه » نامند ، و از شعب عروق ضوارب و سواكن كه شعبِ شريان وريدى و وريد شريانى باشند ، با هم مجتمع گشته . و غشائى محيط و مجلِّل آن .
و آن را فى نفسه حسّى نيست . و غشاء ، آن صاحب حسّ قليل است . و دايم الحركة [ مىباشد ] ؛ براى آن كه حكم مِروَحَه و بادزنى دارد براى قلب . و اطراف آن با زوايد . و عدد آنها پنج [ است ] ؛ مانند زوايد كبد و طحال . و منقسم به دو قسم است .
و فايدهء حسّ آن ، آن است كه تا آن كه مطّلع گردد به ورود موذى بدان . و امّا قلّت
هامش
( 1 ) . ب : الم و ايذا .