و امّا [ مورد سيزدهم در بيان ] تشريح ظفر
[ ظفر ] ، به ضمّظاء معجمه و سكون فاء و راء مهمله - و تحريك فا افصح است - به فارسى « ناخن » و جمع آن « اظفار » و « ظفر » آمده .
جسمى است عصبانى ؛ شبيه به عصب در : رنگ ، و قبول انعطاف ، و آن كه حسّ بسيار كمى دارد ؛ هر چند در اين امر ، تأمّلى است ؛ زيرا كه حسّ آن تا مواضع اتّصال آن به سر انگشتان ، به جلد است به واسطهء شظاياى عصبانى . و هر مقدار كه از سر انگشت زياده برآيد و طولانى گردد حسّى ندارد . و مشاهده ، گواه اين است كه در حين قطع و قلم گرفتن آن به ناخنگير و غيرها ، ادراك المى نمىيابد .
بعض از اهل صنايع كه صنعت ايشان تعلّق به ناخنها دارد ، ناخنهاى خود را بلند نگاه مىدارند و قلم نمىنمايند ؛ يعنى نمىگيرند . و زنان اهل بنگاله در آن سوراخ باريك نموده ، ريسمان تار و پود البسهء بسيار باريك نازك را از جوف آن تاب داده مىگذرانند . « 1 » و بيان آن تفصيل طولانى دارد .
و فايدهء خلقت آن در بدن بر سر انگشتان ، چند امر است :
يكى از آنها : استناد و تكيه نمودن سر انگشتان است و استحكام آنها ، كه اگر نمىبودند ، هر آينه سر انگشتان نرم مىبود و به اندك صدمه و ضربه متضرّر مىگشت .
و دوم ، آن كه باعث تمكّن و اقتدار سر انگشتان باشد بر التقاط و اخذ و چيدنِ اشياء صغار الحجمِ ريزه كه اگر نمىبود ، سر انگشتان را اقتدار بر آن نمىبود .
و سوم : امساك و نگاه داشتن « انامل » است بر ضبط اشياء ؛ به سبب صلابت ناخنان .
چهارم : حكّ و خاريدن بدن است و تنقيهء اوساخ و ابخرهء آن ؛ به جهت آن كه : حكّ ، محتاج به صلابت به حدّ اعتدال است كه ايذا نرساند به خراشيدن جِلد . همچنين تنقيهء اوساخ و تحليل ابخره و ادخنهء زير جلد به خاريدن . و همچنين بثور صغار و خشكريشهها « 2 » و اشياء صغار كه به جلد چسبيده باشند ، جدا نمودن آن محتاج به ناخن است .
هامش
( 1 ) . الف : مىگذراند .
( 2 ) . الف و ب : خشكريشهها .