تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الحكمة ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
در اسم و حدّ و رسم در نوعيت خود شريك باشد ؛ يعنى توان گفت كه اين آن است ؛ مانند آن كه چون قدرى از استخوان و يا عصب و يا لحم را بگيرند - هر چند اندك باشد - آن را استخوان و عصب و لحم نامند و تعريف استخوان و عصب و لحم بر آن صادق خواهد آمد . هم‌چنين ساير اعضاء مفرده . و مركّبه ، آن است كه چنين نباشد ؛ يعنى پارهء از كبد و يا قلب و يا انگشتى از دست و يا پا را نگويند كه قلب و كبد و دست و پاست .

و [ اعضاء ] مفردهء منويه هشت‌اند :

اوّل : عَظم :

كه به فارسى « استخوان » نامند ؛ عضوى است سفيد [ و ] صُلب ؛ به حدّى كه مثنا و منحنى - يعنى دوته و خم - نگردند و به هر هيأتى و شكلى كه مخلوق‌اند از آن ، تغير نيابند ؛ زيرا كه فايدهء خلقت آن براى : اساس و دعامه و ستون بدن و استوارى و استحكام اعضاء بر حركات ؛ از قيام و قعود و ركوع و سجود و سرعت مَشى و دويدن و غيرهاست ؛ تا آن كه اعصاب و اوتار و عروق و غيرها بر آن كشيده شوند و حركات ضروريه از حيوان ، كما ينبغى و به سرعت صادر گردد . و آن كه سپر و پناه اعضاء باشد از صدمات و ضربات و غيرها . و لهذا حيواناتى كه استخوان ندارند - مانند خراطين - و بعض كرم‌ها ، از آن‌ها حركتى و فعلى معتدّ به صادر نمىگردد و دوام و بقا ندارند . و جملهء استخوان بدن انسان را ، دوصد و چهل و هشت - به عدد « رحم » گفته‌اند . « 1 »

دوم : غضروف :

آن ، عضوى است نرم‌تر از استخوان كه منحنى و منعطف و دوته مىگردد و صُلب تر از ساير اعضاست .
هامش
( 1 ) . طبق حروف ابجد كلمهء رحم مطابق است با عدد دويست و چهل و هشت و عدد استخوان‌هاى بدن را نيز اين تعداد دانسته‌اند .