خون به صرافت خود - به سبب متانت و غلظت - نمىتواند نفوذ نمود .
سوم ، دفع فضول غذائى و غَسْل معده از آلودگى آنها و لذع و دغدغهء « 1 » امعاء براى حاجت بر دفع فضله ؛ بر اين وجه كه چون غذا در معده « هضم كيلوسى » يافت و لطيف آن به واسطهء عروق ماساريقا به كبد رفت و كثيف آن در معده ماند ، قدرى صفراء از « مراره « 2 » » - كه وعا و ظرف آن است - به معده مىريزد و آنها را ترقيق داده [ و سپس ] به امعاء دفع مىنمايد و سطح معده را از آلودگى آنها پاك ميشويد و مىگزد امعاء را به سبب نفوذ و حدّت خود ، و احتياج به دفع فضول معلوم مىگردد .
اسباب اربعهء بلغم :
سبب فاعلى آن ، حرارت مقصّره است نسبت به اخلاط ديگر .
سبب مادّى آن ، اجزاء غليظهء لزجهء باردهء اغذيه است .
سبب صورى آن ، نُضج و طَبْخِ ناتمام . و لهذا طبع آن ، سرد و تر و طعم آن مايل به شيرينى و قوام آن ما بين رقّت و غلظت است « 3 » ؛ زيرا كه حرارت قاصره در مادّهء غليظهء رطبه هرگاه تصرّف نمايد ، « قاصر النّضج و الطّبخ » و به اوصاف مذكوره مىگردد .
و سبب غائى آن كه فايدهء توليد آن است سه امر است :
أول ، آن كه مهيا و آماده باشد براى آن كه هنگامى كه بدن غذا نيابد و خون وفا بدان نكند ، به زودى حرارت در آن تصرّف نموده [ و ] نضج فاضل داده [ و ] خون ساخته [ و ] غذاى بدن گرداند - چنان چه پيش تر ذكر يافت - . و لهذا آن را مفرغه و مكانى و ظرفى على حده نيست ، بلكه با بدرقه خون در جميع عروق مىباشد .
دوم ، آن كه ترطيب « 4 » مفاصل و بدن نمايد و بدل ما يتحلل رطوبات [ كه ] از حركات و
هامش
( 1 ) . الف و ب : ( تغدغه ) آمده كه در لغت نيامده است و به نظر مىرسد ( دغدغه ) صحيح باشد .
( 2 ) . الف : حراره .
( 3 ) . الف و ب : ( و طعم آن مايل به شيرينى ) اضافى است .
( 4 ) . الف : ترتبب .